وقتی به سلامتی و سرخوشی کنکورتو دادی و نتیجه ات هم اومد، بلند گفتی تق ...! یعنی اینکه پات به یه جایی خورد، یعنی اینکه دیگه تو فضا معلق نیستی. به یه جایی تکیه کردی، پا گذاشتی، اما کور خوندی خیال کردی. صد رحمت به دوره ی دانش آموزی که با همه ی بلاتکلیفی، تکلیفت مشخص تر از دانشجوییات بود. مدرسهی پنجاه و خورده ای ساله به از دانشگاه چهل و خوردهای ساله! میخوام از کارات و جاهات تو دانشگاه بگم، اصلاً از درسهات نمی گم. معدل B و درس خوندن لک و لک کج دار و مریز حرف گفتنی نداره. عمده، آتیشیه سوزوندی و نسوزوندی.
یک سال آزگار تو پیشدانشگاهی در حسرت یک برنامه کوه درست و درمون مونده بودی پس اصلاً عجیب نبود که از همون مهر شروع کنی به کوه رفتن با گروه کوه. یه کم هم سازماندهی یاد گرفتی. چهار تا شعر حماسی هم خوندی و حال کردی. گیرم سرود فدایی یا مجاهد یا مسلمون مهم حماسی بودنش بود که تو کوه ببردت تو توهم دههی پنجاه و مبارزه! تو به خیالت در راه خدا یکی هم به خیالش در راه خلق!
تربیت خانواده و شرایط و اون چیزی که از اعتقاد داشتی باعث می شد که گذارت به مسجد دانشگاه هم زیاد بیفته و به تبع اون و بالطبع با برنامه های هیأت الزهرا هم آشنا بشی که شدی و کم کم دستی هم از دور بر آتش گرفتی.
کی به توی کورسی نرونده گفت بری تو تمرینای گروه دوچرخه سواری شرکت کنی که دستت همون اولای سال اول چنان زخمی بشه که تا حالا که اولای سال چهار مه جاش بمونه؟!
اردوی مشهد ورودی ها و اردوی مشهد بین دو ترم و چند تا برنامه ی گروه کوه انگار کم بود، به ارودی مناطق جنگی جنوب بسیج هم رفتی، درست قبل از تعطیلات نوروز. این شروع آشنایی با بسیج بود. کله ی تو داغ، انتخابات ریاست جمهوری هم نزدیک پس نتیجه ی این آشنایی ناگفته پیداست.
در روزنامه خوندن و سیاست بافتن و حرفای قلمبه سلمبه گفتن دستی داشتی این شد که کارت تو واحد سیاسی بسیج گرفت. یهو شدی مسئول پانل خبری – فرهنگی بسیج! توی ویژه نامه های انتخاباتی هم نوشتی. درسته که بسیج می گفت هدفش حضور حداکثری بچه هاس، درسته که تو خودت طرفدار لاریجانی بودی اما اینها هیچ کدوم باعث نمی شد که تو خیل طرفداران دکتر احمدی نژاد در بسیج هضم نشی و خودت اینو نفهمیدی!
انتخابات، سکوی پرتاب مهمی بود. این شد که در دوره ی مسئول مقتدر واحد سیاسی بسیج تو فعال بودی. اما درکت از بسیج هیچ وقت درست و کامل نبود. تو عمرت، حتی اون موقع هم که فعال بودی عضو رسمی بسیج نبودی. بسیجی نبودی با بچه هاش رفیق بودی و رفیق هم موندی اما بعداً فهمیدی که بسیجی نیستی. یادش بخیر اون موقع رئیس بسیج خیلی خوردنی بود. خوردنی هم موند. هنوزم با خیال راحت می تونی پشت سرش نماز بخونی، ازش خوشت می اومد. با انجمنی ها هم تعامل خوبی داشت، آدم عاقلی بود.وجههی بسیج رو بعد از اون رئیس که الان مدیر عامل پارس خودرو شده، خیلی درست کرد.
بعد از انتخابات مسئول واحد سیاسی عوض شد، مسئول بسیج هم. مسئولین جدید بچه های خیلی خوب اما ساده تری بودند.
ترم دوم سال دوم دانشجوی ات بود که شدی مسئول واحد سیاسی بسیج دانشجویی. چند تا جلسه گذاشتی و قدری هم برنامه ریختی اما چیزی از مسئول شدنت نگذشته بود که از اونجا گریختی.
ناسلامتی تو عضو شورای مرکزی و شورای تبیین مواضع بسیج شده بودی (به عنوان مسؤل واحد سیاسی) اما در مورد اون فاجعه که بنا بود اجرایش کنند، هیچ جلسه شورای مرکزی تشکیل نشد.
هر جا ازت نظرتو پرسیدند گفتی که تا وقتی دانشجویان دانشگاه نمی خوان، نباید این کار انجام بشه. دون شأن شهیده که با مخالفت و به زور توی دانشگاه دفن شه. گفتی این کار، حداکثر مستحبه واجب که نیست! وقتی این همه مخالفت هست چرا اصرار دارید؟ اونم با کلی ضرر غیرقابل جبران! به تو که عضو شورای مرکزی بودی، گفتن اصلاً اون سردار تو این شرایط به ما شهید نمی ده! گفتن ما اصلاً بعد از تعطیلات در مورد اینکه در دانشگاه شهید دفن بشه یا نشه مشورت می کنیم و تصمیم می گیریم. توی خنگ باورت شد. وقتی روز دفن شهیدا بچه های دانشکده بهت گفتن تو صحن مسجد خبریه، درا قفله، گفتی بابا من خودم عضو شورای مرکزی ام، خبری نیست. اما خیلی خبرا بود... قرار بود ندانم کاری امثال تو و سوء استفاده ی بعضی ها و وقاحت و دریدگی بعضی های دیگه در بی احترامی به کسایی که جونشونو برای ایمان و وطن کف دست گذاشتن و جلو گلوله رفتن ثابت بشه! وقتی فهمیدی چه حبره که کار از کار گذشته بود و دیگه خیلی دیر بود. هنوز فکر می کردی فقط بحث تجمعه و از دفن شهدا به این زودی خبری نیست. نمی تونستی تو تجمع کسایی باشی که چند ساعت بعد به باقیماندهی جنازهی شهیدا توهین می کنن و موقع نماز جماعت سوت و کف می زنن. پس ترجیح دادی تو اون یکی تجمع باشی تا اقلاً در مقابل تدفین کمترین مخالفت صورت بگیره و آبروریزی و توهین کمتر بشه. درست یا غلط هنوز هم نفهمیدی! موضع تو تقریباً همون موضع هیأت بود.
شد آنچه شد! نه به قول موافقان از اون به بعد فضای دانشگاه روحانی شد و نه به قول مخالفها دانشگاه محل تجمعات غیر دانشجویان شد. حادثه آن قدر وقیح بود که امکان استفادهی سیاسی هم برای کسی وجود نداشت. فقط رئیس دانشگاه و بعضی دانشجویان کتک خوردند.
بگذریم از این....
دیگه نتوانستی تو بسیج بمونی دو تا دلیل داشتی اولاً بسیج هر قدر هم جای خوبی باشه تو می خواستی یه جایی باشی که مستقل باشه و گیر بده به در و دیوار و بسیج این طوری تعریف نشده. ثانیاً این ماجرا نشونت داد که تو شرایط خاص یهو معلوم نیست از کجا یه تصمیم ساخته می شه و ضوابط و ساختار شکسته می شه و یه کاری انجام می شه. اینطوری نمی تونستی اونجا بمونی!
علت اول از قبل این ماجرای 22 اسفند و دفن شهدا هم برات معلوم بود و چند بار هم وسوسه شدی به عنوان مخالف خوان، بری توی انجمن اما چون از یک طرف بچه های بسیج رو دوست داشتی و از اون طرف می دیدی بچه های اون ور چطور خرخرهی همو سر بچهبازی میجون و از دوستی و اخلاق کمتر سراغی بینشون می شه گرفت، ترجیح می دادی تو همون بسیج بمونی اما با اتفاقی که اون روز افتاد حالیت شد که باید بری بیرون!
از همون زمانی که تو بسیج فعال بودی، نشریه چپ (سوسیالیستی، اون هم از نوع لنینی اش) پیشاهنگ رو میخوندی. وقتی می خوندی، باز می رفتی تو توهم که دههی پنجاهه و غیر از امثال تو، چپ های مارکیست – لنینسیت هم مشغول فعالیتند. اما شاید اون نشریه رو فقط تو و چند تای دیگه می خوندید. کم کمک با واسطه هایی با مدیر مسئول و نویسنده و همه کارهی نشریه آشنا شدی. چند بار هم با هم صحبت کردید. از اینکه آدم جدی بود ازش خوشت اومد. دو- سه دهه از روزگار کرّ و فرّ اونا گذشته اما اونا خودشونو باز سازی نکردن و هنوز با اینکه ایران و لبنان رو می بینند، اصرار دارن که دین ابزار سرمایه داریه. هنوز در دُگم ماتریالیسم ضدعلمی بل ضد عقلی خودشون گیر کردن. همه چی ماده است!!! هنوزم تو دیالکتیکِ تاریخی شون یه روند تخلف ناپذیر یکتا برای تاریخ همهی جوامع تصور می کنن و هر چی تحلیل دارن زیربناش همون تحلیل طبقاتی برمبنای اقتصاد یا شیوهی تولیده و زیربار هیچ احتمال دیگه ای هم نمی رن! از قال مارکس علیه السلام!! که بگذریم مهم ترین تکیه گاه ادعا هاشون، همخوانی شگفت آور اجزای این نظریست.
اون مدیر مسئول رفت دانشگاه تهران و تو "خاک" شروع کرد به نوشتن. نشریهاش هم بخاطر مطلب انتحاری که نوشت تعطیل شد.
خاک، ارگان چپ رادیکال (تندرو) تو دانشگاه تهرانه و یه گروه چپ دیگه هم تو دانشگاهها هست که تو اسمشو گذاشتی شبه تودهای. بگذریم، با رفتن اون مدیر مسئول، قصهی چپ تو دانشگاهتون تموم نشد(چه بسا بودنشون برای تعدیل جو لیبرال دانشگاه بدم نباشه). بازم چند نفری بودن و تو هم گپ و گفتی باهاشون داشتی بیشتر به مناسبت تاریخ و بیشتر توی دفتر مطالعات فرهنگی.
دفتر مطالعات فرهنگی جای خوبی بود، مخصوصاً برای تو که از کار اجرایی ضربه خورده بودی. سنت و مدرنیته رو بعد از اون که تو مدرسهی پنجاه و خوردهای سالت خونده بودی توی دفتر هم خوندی و این بار به روایت ملکیان. مطلب، جالب بود و تو رو مطمئن کرد که مدرن نیستی. رفتی و اسم خودتو گذاشتی سنت مآب. یه خوبی دیگه اش این بود که با طیف اسلامگرای انجمن آشناتر شدی.
یه گروه مطالعاتی مستقل هم راه انداختی که جامعه شناسی بخونید. اولش تو مسجد بودید بعد باغ دلگشا بعد دفتر نقطه و چند جلسه آخر هم اتاق جلسات فوق برنامه (یونیون). سرجمع بد نبود یک سال و چند ماه دووم آورد. و الان از دلش یه حلقه مطالعات تاریخ معاصر دیگه (غیر از اون اولی که بیشتر بچه های چپ بودند) توی دفتر مطالعات فرهنگی راه افتاده.
اما ویر کار اجتماعی باعث می شد که تو نتونی به حال خودت بمونی و مثل آدم کتاب بخونی و چیز فهم بشی.
مطالعات تاریخی که با بچه های چپ و از دفتر مطالعات شروع شده بود به انجمن کشید و دیگه ترکیب اعضاش هم چپ نبود. پای تو به انجمن بیشتر باز شد. قبل از این بچه های اسلامگرای انجمن در انتخاباتی که دبیر اسبق انجمن می خواست باطل اعلامش کنه، شکست خورد، چون رفیقات توی اون لیست بودن، همون موقع ها هم نیمچه تبلیغی برای اونها کردی اما افاقه نکرد.
اسلام گراهای اصلاح طلب (تو این اسمو گذاشتی و اگر نه که اسم خاصی ندارن) بعد از اون می خواستند یک زیرگروه مطالعات اسلامی توی انجمن اسلامی راه بیندازن که انجمن لیبرال و طرفدار آزادی نهایت رفتار دموکراتیک و باز خودش این اجازه رو به اونا نداد!! بچه های اصلاح طلب اسلام گرا منزوی تر از سابق شدن و فعالیت خودشونو تو دفتر مطالعات متمرکز کردن و اونجا رو دست گرفتن و موفق هم شدن.
یکی از دوستای اصلاح طلب اما منفردی که دبیر انجمن هم شد (بعد از دبیره ی انجمن) و اخیراً تو سالگرد 18 تیر دستگیر شد و یک ماهی هم بازداشت بود، یکبار دکتر سروش رو بعد از مدتها برای سخنرانی به دانشگاه دعوت کرد و تو در نهایت ناباوری دیدی که طیف اقتدارگرا و به اسم، لیبرال انجمن، می خواست با دعوت دکتر سروش هم به عنوان یک حرکت اسلام گرایانه مقابله کنه!
حذف ها در انجمن به این ختم نشد، تو عضو شورای عمومی بودی و دیدی که چطور چپ های رادیکال یا به قول خودشون کارگری رو از انجمن اخراج کردن.
توی مجمع شرکت کردی، توی شورای عمومی هم بودی، اما هویت انجمن واقعاً مشخص نبود. نه اسلامی بود به این معنی که فقط محل فعالیت افرادی باشه که اقلاً به صورت فردی به اسلام اعتقاد و پایبندی داشته باشند و نه پارلمان دانشجویی بود به این معنی که حالا که همه ی گروههای دانشجویی اجازه فعالیت سیاسی و اجتماعی ندارن، انجمن جایی باشه که نمایندههای تمام طیف های فکری دانشجویی توی اون فعال باشن... انجمن، هیچ کدوم نبود، بلکه یک عده به شکل بیمارگونهای به اون چسبیده بودن، هیچ کس دیگه ای رو هم راه نمی دادن بلکه غیر خودشونو حذف می کردن.
تو هر روز می دیدی که افراد، زیراب هم رو تو انجمن می زدن. هر کسی اتفاقی به طور کاتورهای فیلمی پخش می کرد، سخنرانی می گذاشت اما هیچ فکری پشت اینها نبود. دعواهای بچگانه و بل ابلهانهی داخلی تا اونجا کشید که یکی از سن بالاهای انجمن وسط کار سیلی زد تو گوش یکی از ارشدی های انجمن.
تو عضو رسمی نبودی، باهاشون همفکر هم نبودی، فقط با بچه مسلموناشون که منزوی شده بودن رفیق بودی اما از بی کس و کاری، بهت پیشنهاد کردن که بیا کاندید شورای مرکزی شو، بیا نماینده تحکیم شو، بیا تو واحد سیاسی بیا....
وه که چی فکر می کردی اما چی دیدی!! قبلاً فکر می کردی بچه های انجمن اسلامی کلی تئوریکن، یه چیزی بارشونه، لیدر جنبش دانشجویین، اما زهی خیال باطل، تو اون همه لشکر فقط چند تا دونه کتاب خون درست و حسابی پیدا کردی و اونا هم بعضی ها اسیر یک تفکر که حاضر نبود یک لحظه هم به غیر اون فکر کنه و اسم خودشم گذاشته بود روشنفکر!
کم کم با نسل های بعد، انجمن از قبلش هم بیشتر بچه بازی شد، شد پاتوق. بچه های انجمن ول گشتن، هر کسی بیکارتر بود تو انجمن با نفوذ تر شد. این طوری شد که بچه های قوی تو انجمن دووم نیاوردن. کسایی می تونستن تو انجمن بالا برن که درسشون شیش هفت سالی طول می کشید. مطالعات تاریخ تعطیل شد و بچه های پای کارش برگشتن به دفتر مطالعات. انجمن جای موندن تو نبود. تو که باباتم یه زمونی تو انجمن بود و انجمن رو اصلش رو دوست داشتی، اما بین بچههاش هیچی ندیدی که نگهت داره. از انجمن هم برگشتی، گشتی گشتی اما جایی پیدا نکردی، تو همون دفتر مطالعات موندی. با خیلی از بچه های بسیج و انجمن رفیق موندی با اونا تو سرو کله ی هم می زنین اما زیرآب همو نه! تو آدمش نبودی که تو انجمن تغییر ایجاد کنی اما یهسری بچه های جدید تو بسیج و انجمن اومدن شاید اونا بتونند یه کاری بکنن شاید اونا قوی تر باشن تو که نا امید نیستی.
رفتی و گهگداری هم تو این نقطه ی بی بُعد و توی اون روزنامهی فرمایشی نوشتی.
فی الحال هم که شروع کردی غزل خداحافظی رو با گروه کوه و دفتر مطالعات خوندن! کوهو دیگه با هم دورههای مدرسه می ری و کتابو هم تنهایی ورق می زنی.
خودمونیم با اینکه هیچ خونه و لونه و آشیونهای گیر نیاوردی! با اینکه همهی پلای پشت سرتو خراب کردی و بی خانمانی اما یه کم حالیت شد کی به کیه و تو کجای معرکهای.
از این نمدا، کلاهی واسه خودت نبافتی اما چه باک، یه چیزایی هم یاد گرفتی. فهمیدی از تو اصلاح طلب در نمی آد واسه اینکه قرائت های مدرن دینی تو کتت نمی ره با مخلصا هم آبت تو یه جوب نمیره بس که به سوراخ سمبه ها گیر می دی.
اینها از الطاف خفیه است و اگر نه آدم یلخی و مذبذبی مثل تو قاعدتاً نباید جون سالم به در ببره! من بعد هم می شی همون بچه ی مدرسهی پنجاه و خوردهای سالت و مثل آدم می شینی واسه کنکور ارشدت می خونی، همین!
