...فَأَعْذَرَ فِي الدُّعَاءِ وَ مَنَحَ النُّصْحَ
وَ بَذَلَ مُهْجَتَهُ فِيكَ لِيَسْتَنْقِذَ عِبَادَكَ مِنَ الْجَهَالَةِ وَ حَيْرَةِ الضَّلاَلَة...
او در دعوت به حق رفع هر عذر از امت كرد و اندرز و نصيحت امت را با عطوفت و مهربانى انجام داد
و خون پاكش را در راه تو به خاك ريخت تا بندگانت را از جهالت و سرگشتگی گمراهى نجات دهد...
بخشی از زیارت اربعین حسین علیه السلام
بنا بر عرض حال نویسی نداشته و ندارم. این یکی را ببخشید!
در سالگرد انقلاب بزرگ مردم ایران هستیم. برای بار دیگر یاد آوری می کنم نباید تبلیغات نچسب و مبتذل دولتی باعث شود نسبت به افتخارات و ارزش های بزرگ و مردمی خود مثل انقلاب و جنگ بی تفاوت شویم.
درود بر شهیدان راه خدا. درود بر رهبر بزرگ انقلاب توده های مسلمان. درود بر همه آنان که در راه ایمان راستین خود جان فشانی کردند و آزادی، استقلال، شرافت و دین خود را نه با گدایی از سفلگان که با مبارزه ی بی امان بدست آوردند. به راستی زندگی را اگر معنایی باشد آن معنا هیچ نیست جز قیام برای حق. تاریخ معاصر ملت ما گواه این حقیقت است.
این سرود را در روز ورود امام به ایران، جمعی از دانش آموزان مدرسه ی علوی اجرا کردند:
برخیزید برخیزید برخیزید
برخیزید ای شهیدان راه خدا
ای کرده بهر احیای حق جان فدا
کز قطره قطرهی خون پاک شما
میروید تا ابد در وطن لالهها
برخیزید برخیزید
برخیزید رهبر آمد کنون در کنارتان
تا سازد غرقه در بوسه خاک مزارتان
تا گیرد خونبهای شهیدان ز اهرمن
باز آمد رهبر ما پی یاری وطن
برخیزید برخیزید
جاویدان زندگی جوشد از خاک هر شهید
باز روید لاله از تربت پاک هر شهید
ای انسان چون شهادت سر آغاز زندگیست
مرگ سرخ رمز آزادی و راز زندگیست
برخیزید برخیزید
برخیزید ای شهیدان راه خدا
ای کرده بهر احیای حق جان فدا
کز قطره قطرهی خون پاک شما
میروید تا ابد در وطن لالهها
برخیزید برخیزید
در عالم مایه سرفرازی شهادت است
پیش ما مرگ در راه ایمان سعادت است
هر کس او در ره عدل و دین رهسپر شود
در این ره گر دهد جان ز کف زندهتر شود
برخیزید برخیزید
از دشت کربلا هر زمان آید این پیام
در راه عزت و افتخار و شرف قیام
تا انسان تن رها سازد از بند بندگی
عاشورا بر مجاهد دهد درس زندگی
وصيتنامه امام حسین علیه السلام
بسم اللّه الرحمن الرحيم
هذا ما اوصى به الحسين بن علي الى اخيه محمد بن الحنفية. يشهـد ان لا اله الا اللّه وحده لا شريك له و ان محمدا عبده و رسوله ، جاء بالحق من عند الحق و ان الجنة و النار حق و ان الساعة اتية لا ريب فيها و ان اللّه يبعث من في القبور، و اني لم اخرج اشرا و لا بطـرا و لا مفسدا و لا ظالما و انما خرجت لطلب الاصلاح في امة جدي (ص) اريد ان امر بالمعروف و انهی عن المنكر و اسير بسيرة جدي و ابي علي ابن ابي طالب (ع). فمن قبلني بقبول الحق فاللّه اولى بالحق و من رد علي هذا اصبر حتى يقضي اللّه بيني و بين القوم بالحق و هو خير الحاكمين و هذه وصيتي يا اخي اليك "و ما توفيقي الا باللّه عليه توكلت و اليه انيب". بحار، 44/329
محمد بن حنفيه خدمت برادرش سيدالشهدا علیه السلام رسید و حضرت را از رفتن به سمت عراق بر حذر داشت. حضرت از تصمیم خود بازنگشنند آنگاه این وصيتنامه را نوشتند و به دست برادر سپردند: اين وصیت حسین بن علی است به برادرش محمد بن حنفيه: شهادت مى دهد به اینکه جز الله خدایی نیست، یگانه است و او را شریکی نیست و اینکه محمد، بنده و فرستاده ی اوست که به حق از جانب حق آمد و اينكه بهشت و آتش حق است و قيامت بدون هيچ شكى آمدنیست و خداوند هر که در قبر هاست را زنده مى كند؛ خروج و قيـام من از روى سركشى و خوشگذرانى و فساد و ظلم نيست، تنها براى اصلاح در امت جدم(ص) قیام کردم و می خواهم به معروف امر کنم و از منكر بازدارم و به سيره جدم(ص) و پدرم على بن ابیطالب عمـل کنم. پـس هر كس مرا به درستی قبول كند خدا به (پاداش) درستی سزاوار تر است و هر كه و هرکه این (قیام) را رد كند، صبر مى كنم تاخداوند بين من و این گروه قضاوت كند که او بهترین حاکمان است. برادرم ! اين وصيت من به تواست و توفيق من نیست مگر به خداوند بر او توكل کردم و به سوی او باز می گردم.
هر پديده اي در اين عالم ملزومات خود را دارد. علما هم گفته اند مقدمه ي واجب، واجب است.
*****
در نظام هاي سياسي مردم سالار يا دموكرات يا اجمالاً مردمي، چاره اي نیست جز اينكه يكي از دو دورنما پيش گرفته شود: در حالت نخست نظر مردم اِعمال مي شود اما به طور اتفاقي و توده وار. حزبي وجود ندارد كه هيچ، مقدمات پيدايش احزاب واقعي، يعني نهادهاي اجتماعي ـ اقتصادي هم نيستند. طبقات شكل نگرفته اند. مبناي انتخاب افراد براي رأي دادن قيافه، حرف زدن، نحوه ي تبليغات و ... است در واقع هيچ ملاك عيني و روشني براي رأي دادن وجود ندارد. هر دفعه كسي شعارش گل مي كند و رأي مي آورد و رأي آوردن او تازه شروع داستان است.
فردي كه رأي آورده خود را بلاواسطه متكي به مردم مي داند. بنابراين به هيچ گروهي خود را متعهد نمي بيند. او به هيچ برنامه ي تنظيم شده اي هم پایبند نخواهد بود چون او فرد ديگري است و روزگار قدرت او روزگاري ديگر. به اين ترتيب نه تنها مسئولين اتوبوسي عوض مي شوند كه جاده و جهت حركت هم اين اسو و آن سو مي رود .
برنامه هاي كلان و چشم اندازهاي تدوين شده به هيچ انگاشته مي شوند و يك تعداد از افراد كه به طور محفلي يا اتفاقي به مسئوليت مي رسند در مسند حاكميت قرار مي گيرند. هيچ كدام از مسئولين پيش از انتخاب معلوم نبوده اند. يعني صرفاً يك شخص رأي آورده است بدون اينكه برنامه ها و تيم كاريش از پيش شناخته شده باشد.
نبايد اين نحوه حركت توده وار و كاتوره اي را با انقلاب هاي ريشه دار اشتباه گرفت. درست است كه طی انقلاب هم در برنامه ها و مسئولين و حاكمان تغيير كلي ايجاد مي شود اما اين تغييرات ريشه در اعماق فرهنگ يك جامعه دارند. انقلاب وقتي حاكميت فضا را براي نيروهاي اجتماعي به نقطه اي غيرقابل تحمل برساند اتفاق مي افتد، آن هم در هر صد سال شايد يك بار يا دوبار، نه هر چهارسال يا هشت سال يكبار.
خود انقلاب هم هزينه بسياري دارد اما جامعه بخاطر هستي خود اين هزينه ها را به جان مي خرد اما هزينه هاي تغييرات بي حساب توده اي چگونه توجيه مي شود؟
اگر توسعه زيربنايي در بستر سازندگي دولتي امكان پذير باشد،توسعه ي توليدي و خدماتي كه پس از آن و با استفاده از زيرساخت هاي دوران سازندگي شكل مي گيرد؛ بدون وارد شدن بخش خصوصي قطعاً ناممكن است. چرا كه توليد كالا و خدمات فقط با بهره وري و ايده پردازي مدیریت خصوصي قابل رقابت مي شود. خواه این بخش خصوصی سرمایه داران باشند، خواه تعاونی های کارگری، در هر صورت برای پیشرفت اقتصادی باید مدیریت ناکارامد دولتی را کنار گذاشت.
سرمايه گذاري و كار غيردولتي فقط زماني متصور است كه قانون، سياست گذاري، برنامه ریزی و مديريت ثبات و پايداري داشته باشد. بسيار روشن است كه يك نفر از طبقه ي متوسط اگر احساس امنيت نكند، پس انداز خود را راكد مي كند، زمين وطلا مي خرد. بهدین ترتیب سرمايه هاي مالي و كاري طبقه ي متوسط هيچ گاه به هم نخواهد پيوست و كاري را پيش نخواهد برد. سرمايه هاي كلان هم به نحوي از كشور خارج مي شوند و سرمايه گذاری خارجي هم در بی ضابطگی اقتصادی نا ممکن است.
دموكراسي توده اي بهترين فرصت را براي افراد بي بنيه اما عوام فريب مهيا مي كند تا به راحتي هر چه تمام تر بر امور مملكت مسلط شوند. مدتي فرصت توسعه ي كشور را به هدر دهند و سرآخر هم نارضايتي ها گروه ديگري را به جاي آنها بنشاند تا اين دور باطل ادامه يابد. وقتي حزب نيست، پاسخ گويي هم نيست. صاحب قدرت اجرایی فكر مي كند كه اگر هم اوضاع وخيم شد كنار مي رود و به كار ديگري مي پردازد. اما حزب منافع دراز مدت دارد و مي داند كه اگر بي گدار به آب بزند، تا سالها توان سربلند كردن نخواهد داشت.
اما چشم انداز دوم براي دموكراسي يك نظام ساختار يافته است. نهادهاي اجتماعي و اقتصادي تشكيل شده اند. بر اساس فرهنگ و منافع خود ايده آل هايي دارند و براي نزديك شدن به آنها به كسب سهمي از قدرت سياسي مي انديشند و احزاب را تشكيل مي دهند.
افرادي كه براي مناصب حاكميت معرفي مي شوند ناچارند از درون احزاب بالا بيايند. چرا كه هر فرد بر اساس طبقه ي اجتماعي و سياسي خود، آمال خود را در برنامه هاي حزب خاصي مي بيند، بنابر اين به كانديداهاي منفرد اعتماد نمي كند و به كسي رأي مي دهد که برنامه ها و تيم كاري و سابقه ي سياسي او را مي شناسد.
گروهی كه رأي آورد مي داند كه براي حفظ منافع كشور و حزب خود نبايد هر چه بوده را نيست انگارد و از نو همه ي برنامه ها و مناصب را تعيين كند. چشم انداز كلي حركت جامعه که برآمده از نظر اكثر احزاب (یعنی نمايندگان اقشار جامعه) است را محترم می شمارد. احزاب پیروز با تمام توان مراقب مسئولين منتخب از حزب خود هستند چرا كه ادامه ي حيات سياسي آنها در گرو عملكرد آن افراد است. عرصه براي احزاب شكست خورده هم از حدي تنگ تر نمي شوند چون احزاب پيروز فكر روزي را هم كه جايشان عوض شود هستند و معمولا ناچارند چهارچوب تعامل با مخالفین خود را حفظ کنند. به اين ترتيب كليیت برنامه ها و مديريت از ثباتي برخوردار مي شود و امكان حركت به جلو، كار و سرمايه گذاري براي تمام اقشار جامعه در حد قابل قبولي با امنیت نسبی پيش مي آيد. کسی که کار نویی را شروع می کند این اطمینان را دارد که در آینده دخالت های دولت کار سود ده او را به ناگاه زیان ده نمی کند.
البته اين نظام حزبي مشكلاتي هم دارد. يكي از اشكالات كنترل نشدن سرمايه است، سرمايه داران با در دست گرفتن ابزار تبليغاتي مي توانند افكار عمومي را به نفع خود هدايت كنند. ممكن است مثلاً حزب كارگر به صورت پنهاني با احزاب ديگر بسازد و در خلاف جهت نهاد اجتماعي خود اقدام كند اما مردم بخاطر تبليغات غلط رسانه ها متوجه نشوند و در واقع اقشاري از جامعه به استضعاف كشيده شوند. يعني به صورت كلي سرمايه دار دست بالا را در قدرت بدست آورد و با ايجاد انحصار در زمينه هاي مختلف قوانين را دور بزند يا به سود خود تغيير دهد و ديگران را متضرر كند. که قوانین قوی ضد انحصار و قوه ی قضائیه ی مستقل و قدرتمند می تواند این اشکال را در حدی رفع کند. با وجود تمام این اشکالات، اجمالاً به نظر مي رسد ساختار حزبي لازمه ي نظام دموكراتيك براي ثبات و حركت به جلو است.
جمهوري اسلامي، دموكراسي خالص نيست بلكه دموكراسي مشروط يا كنترل شده است. بنابراين مي توان اميدوار بود كه عوامل كنترلي در ايران بتوانند جلوي اشكالات عمده ي ساختار حزبي را بگيرند و اجازه ي ايجاد انحصار و استضعاف را ندهند. اما رسيدن به ساختار حزبي واقعي حركتي اجتماعي را مي طلبد. چرا كه احزاب دولت ساخته اصلاً كارايي مورد نظر را ندارند، معايب احزاب را دارند بدون اينكه محاسنش را داشته باشند. حزب دولت ساخته يك باند قدرت صرف است چرا كه به نهادهاي اجتماعي و اقتصادي متكي نيست. (شايد به چيزي مثل درآمد منابع ملي مثل نفت تكيه كند.)
خواست اجتماعي از آگاهي اقشار و طبقات به منافع و ايده آل هاي خود و عزم براي سهم داشتن از قدرت براي نزديك شدن به آن آرمان ها سرچشمه می گیرد. نطفه ي احزاب بايد در متن جامعه منعقد شود نه در دولت و نه در دانشگاه و نه در محفل هاي روشنفكري محض. روشنفكران و دانشگاهيان اگر حرفشان خريدار داشته باشد مي توانند حزبي به راه بيندازند اما حزب واقعي بر بستر نهادهاي اجتماعي و اقتصادي واقعي ايجاد مي شود.
ما دانشجویان، هركداممان از یک لایه ی اجتماع برخاسته ايم و خود را متعلق به طيفي از جامعه مي دانيم. كارگر، متوسط سنتي، متوسط مدرن، تكنوكرات دولتي، دهقان، زمين دار، صاحب صنعت، پيشه ور، تاجر، كارمند؛ از نظر فرهنگي هم متعلق به جايگاهي هستيم. بهترين فعاليت اجتماعي ما شايد شناخت منافع و ايده آل هاي طبقه ي خود و كل جامعه و معرفي آن به هم قطاران خود باشد تا از اين رهگذار بتوانيم به يك نظام ساختار يافته نزديك شويم تا ميهنمان از بي برنامگي و حركت كور و تصادفي نجات يابد. ما اقشار مختلف ايران، اگر نظام مردمي و جمهوري مي خواهيم و انتظار پيشرفت هم داريم ناگزيريم نيروهاي اجتماعي را تشكيل دهيم تا در مسيري بر آمده از خواست مردم، پيوسته و مطمئن حركت كنيم.
جمهوري اسلامي از عمق فرهنگ ايران اسلامي برخاسته است. در جهاد براي ايجاد و حفظ آن بهترين فرزندان ملت به شهادت رسيده ند. نبايد بگذاريم عده اي بخاطر تنگ نظري جلوي سازمان يافتن جامعه و نهادسازي اجتماعي را بگيرند. نظام ساختار یافته نه تنها پيشرفت كشور را امکان پذیر میکند بلكه باعث می شودکه اگر اشتباهي هم در عمل رخ داد احزاب عامل آن اشتباه زير سوال بروند و بحران كارآمدي و مشروعيت براي كل نظام پيش نیاید.
وقتی به سلامتی و سرخوشی کنکورتو دادی و نتیجه ات هم اومد، بلند گفتی تق ...! یعنی اینکه پات به یه جایی خورد، یعنی اینکه دیگه تو فضا معلق نیستی. به یه جایی تکیه کردی، پا گذاشتی، اما کور خوندی خیال کردی. صد رحمت به دوره ی دانش آموزی که با همه ی بلاتکلیفی، تکلیفت مشخص تر از دانشجوییات بود. مدرسهی پنجاه و خورده ای ساله به از دانشگاه چهل و خوردهای ساله! میخوام از کارات و جاهات تو دانشگاه بگم، اصلاً از درسهات نمی گم. معدل B و درس خوندن لک و لک کج دار و مریز حرف گفتنی نداره. عمده، آتیشیه سوزوندی و نسوزوندی.
یک سال آزگار تو پیشدانشگاهی در حسرت یک برنامه کوه درست و درمون مونده بودی پس اصلاً عجیب نبود که از همون مهر شروع کنی به کوه رفتن با گروه کوه. یه کم هم سازماندهی یاد گرفتی. چهار تا شعر حماسی هم خوندی و حال کردی. گیرم سرود فدایی یا مجاهد یا مسلمون مهم حماسی بودنش بود که تو کوه ببردت تو توهم دههی پنجاه و مبارزه! تو به خیالت در راه خدا یکی هم به خیالش در راه خلق!
تربیت خانواده و شرایط و اون چیزی که از اعتقاد داشتی باعث می شد که گذارت به مسجد دانشگاه هم زیاد بیفته و به تبع اون و بالطبع با برنامه های هیأت الزهرا هم آشنا بشی که شدی و کم کم دستی هم از دور بر آتش گرفتی.
کی به توی کورسی نرونده گفت بری تو تمرینای گروه دوچرخه سواری شرکت کنی که دستت همون اولای سال اول چنان زخمی بشه که تا حالا که اولای سال چهار مه جاش بمونه؟!
اردوی مشهد ورودی ها و اردوی مشهد بین دو ترم و چند تا برنامه ی گروه کوه انگار کم بود، به ارودی مناطق جنگی جنوب بسیج هم رفتی، درست قبل از تعطیلات نوروز. این شروع آشنایی با بسیج بود. کله ی تو داغ، انتخابات ریاست جمهوری هم نزدیک پس نتیجه ی این آشنایی ناگفته پیداست.
در روزنامه خوندن و سیاست بافتن و حرفای قلمبه سلمبه گفتن دستی داشتی این شد که کارت تو واحد سیاسی بسیج گرفت. یهو شدی مسئول پانل خبری – فرهنگی بسیج! توی ویژه نامه های انتخاباتی هم نوشتی. درسته که بسیج می گفت هدفش حضور حداکثری بچه هاس، درسته که تو خودت طرفدار لاریجانی بودی اما اینها هیچ کدوم باعث نمی شد که تو خیل طرفداران دکتر احمدی نژاد در بسیج هضم نشی و خودت اینو نفهمیدی!
انتخابات، سکوی پرتاب مهمی بود. این شد که در دوره ی مسئول مقتدر واحد سیاسی بسیج تو فعال بودی. اما درکت از بسیج هیچ وقت درست و کامل نبود. تو عمرت، حتی اون موقع هم که فعال بودی عضو رسمی بسیج نبودی. بسیجی نبودی با بچه هاش رفیق بودی و رفیق هم موندی اما بعداً فهمیدی که بسیجی نیستی. یادش بخیر اون موقع رئیس بسیج خیلی خوردنی بود. خوردنی هم موند. هنوزم با خیال راحت می تونی پشت سرش نماز بخونی، ازش خوشت می اومد. با انجمنی ها هم تعامل خوبی داشت، آدم عاقلی بود.وجههی بسیج رو بعد از اون رئیس که الان مدیر عامل پارس خودرو شده، خیلی درست کرد.
بعد از انتخابات مسئول واحد سیاسی عوض شد، مسئول بسیج هم. مسئولین جدید بچه های خیلی خوب اما ساده تری بودند.
ترم دوم سال دوم دانشجوی ات بود که شدی مسئول واحد سیاسی بسیج دانشجویی. چند تا جلسه گذاشتی و قدری هم برنامه ریختی اما چیزی از مسئول شدنت نگذشته بود که از اونجا گریختی.
ناسلامتی تو عضو شورای مرکزی و شورای تبیین مواضع بسیج شده بودی (به عنوان مسؤل واحد سیاسی) اما در مورد اون فاجعه که بنا بود اجرایش کنند، هیچ جلسه شورای مرکزی تشکیل نشد.
هر جا ازت نظرتو پرسیدند گفتی که تا وقتی دانشجویان دانشگاه نمی خوان، نباید این کار انجام بشه. دون شأن شهیده که با مخالفت و به زور توی دانشگاه دفن شه. گفتی این کار، حداکثر مستحبه واجب که نیست! وقتی این همه مخالفت هست چرا اصرار دارید؟ اونم با کلی ضرر غیرقابل جبران! به تو که عضو شورای مرکزی بودی، گفتن اصلاً اون سردار تو این شرایط به ما شهید نمی ده! گفتن ما اصلاً بعد از تعطیلات در مورد اینکه در دانشگاه شهید دفن بشه یا نشه مشورت می کنیم و تصمیم می گیریم. توی خنگ باورت شد. وقتی روز دفن شهیدا بچه های دانشکده بهت گفتن تو صحن مسجد خبریه، درا قفله، گفتی بابا من خودم عضو شورای مرکزی ام، خبری نیست. اما خیلی خبرا بود... قرار بود ندانم کاری امثال تو و سوء استفاده ی بعضی ها و وقاحت و دریدگی بعضی های دیگه در بی احترامی به کسایی که جونشونو برای ایمان و وطن کف دست گذاشتن و جلو گلوله رفتن ثابت بشه! وقتی فهمیدی چه حبره که کار از کار گذشته بود و دیگه خیلی دیر بود. هنوز فکر می کردی فقط بحث تجمعه و از دفن شهدا به این زودی خبری نیست. نمی تونستی تو تجمع کسایی باشی که چند ساعت بعد به باقیماندهی جنازهی شهیدا توهین می کنن و موقع نماز جماعت سوت و کف می زنن. پس ترجیح دادی تو اون یکی تجمع باشی تا اقلاً در مقابل تدفین کمترین مخالفت صورت بگیره و آبروریزی و توهین کمتر بشه. درست یا غلط هنوز هم نفهمیدی! موضع تو تقریباً همون موضع هیأت بود.
شد آنچه شد! نه به قول موافقان از اون به بعد فضای دانشگاه روحانی شد و نه به قول مخالفها دانشگاه محل تجمعات غیر دانشجویان شد. حادثه آن قدر وقیح بود که امکان استفادهی سیاسی هم برای کسی وجود نداشت. فقط رئیس دانشگاه و بعضی دانشجویان کتک خوردند.
بگذریم از این....
دیگه نتوانستی تو بسیج بمونی دو تا دلیل داشتی اولاً بسیج هر قدر هم جای خوبی باشه تو می خواستی یه جایی باشی که مستقل باشه و گیر بده به در و دیوار و بسیج این طوری تعریف نشده. ثانیاً این ماجرا نشونت داد که تو شرایط خاص یهو معلوم نیست از کجا یه تصمیم ساخته می شه و ضوابط و ساختار شکسته می شه و یه کاری انجام می شه. اینطوری نمی تونستی اونجا بمونی!
علت اول از قبل این ماجرای 22 اسفند و دفن شهدا هم برات معلوم بود و چند بار هم وسوسه شدی به عنوان مخالف خوان، بری توی انجمن اما چون از یک طرف بچه های بسیج رو دوست داشتی و از اون طرف می دیدی بچه های اون ور چطور خرخرهی همو سر بچهبازی میجون و از دوستی و اخلاق کمتر سراغی بینشون می شه گرفت، ترجیح می دادی تو همون بسیج بمونی اما با اتفاقی که اون روز افتاد حالیت شد که باید بری بیرون!
از همون زمانی که تو بسیج فعال بودی، نشریه چپ (سوسیالیستی، اون هم از نوع لنینی اش) پیشاهنگ رو میخوندی. وقتی می خوندی، باز می رفتی تو توهم که دههی پنجاهه و غیر از امثال تو، چپ های مارکیست – لنینسیت هم مشغول فعالیتند. اما شاید اون نشریه رو فقط تو و چند تای دیگه می خوندید. کم کمک با واسطه هایی با مدیر مسئول و نویسنده و همه کارهی نشریه آشنا شدی. چند بار هم با هم صحبت کردید. از اینکه آدم جدی بود ازش خوشت اومد. دو- سه دهه از روزگار کرّ و فرّ اونا گذشته اما اونا خودشونو باز سازی نکردن و هنوز با اینکه ایران و لبنان رو می بینند، اصرار دارن که دین ابزار سرمایه داریه. هنوز در دُگم ماتریالیسم ضدعلمی بل ضد عقلی خودشون گیر کردن. همه چی ماده است!!! هنوزم تو دیالکتیکِ تاریخی شون یه روند تخلف ناپذیر یکتا برای تاریخ همهی جوامع تصور می کنن و هر چی تحلیل دارن زیربناش همون تحلیل طبقاتی برمبنای اقتصاد یا شیوهی تولیده و زیربار هیچ احتمال دیگه ای هم نمی رن! از قال مارکس علیه السلام!! که بگذریم مهم ترین تکیه گاه ادعا هاشون، همخوانی شگفت آور اجزای این نظریست.
اون مدیر مسئول رفت دانشگاه تهران و تو "خاک" شروع کرد به نوشتن. نشریهاش هم بخاطر مطلب انتحاری که نوشت تعطیل شد.
خاک، ارگان چپ رادیکال (تندرو) تو دانشگاه تهرانه و یه گروه چپ دیگه هم تو دانشگاهها هست که تو اسمشو گذاشتی شبه تودهای. بگذریم، با رفتن اون مدیر مسئول، قصهی چپ تو دانشگاهتون تموم نشد(چه بسا بودنشون برای تعدیل جو لیبرال دانشگاه بدم نباشه). بازم چند نفری بودن و تو هم گپ و گفتی باهاشون داشتی بیشتر به مناسبت تاریخ و بیشتر توی دفتر مطالعات فرهنگی.
دفتر مطالعات فرهنگی جای خوبی بود، مخصوصاً برای تو که از کار اجرایی ضربه خورده بودی. سنت و مدرنیته رو بعد از اون که تو مدرسهی پنجاه و خوردهای سالت خونده بودی توی دفتر هم خوندی و این بار به روایت ملکیان. مطلب، جالب بود و تو رو مطمئن کرد که مدرن نیستی. رفتی و اسم خودتو گذاشتی سنت مآب. یه خوبی دیگه اش این بود که با طیف اسلامگرای انجمن آشناتر شدی.
یه گروه مطالعاتی مستقل هم راه انداختی که جامعه شناسی بخونید. اولش تو مسجد بودید بعد باغ دلگشا بعد دفتر نقطه و چند جلسه آخر هم اتاق جلسات فوق برنامه (یونیون). سرجمع بد نبود یک سال و چند ماه دووم آورد. و الان از دلش یه حلقه مطالعات تاریخ معاصر دیگه (غیر از اون اولی که بیشتر بچه های چپ بودند) توی دفتر مطالعات فرهنگی راه افتاده.
اما ویر کار اجتماعی باعث می شد که تو نتونی به حال خودت بمونی و مثل آدم کتاب بخونی و چیز فهم بشی.
مطالعات تاریخی که با بچه های چپ و از دفتر مطالعات شروع شده بود به انجمن کشید و دیگه ترکیب اعضاش هم چپ نبود. پای تو به انجمن بیشتر باز شد. قبل از این بچه های اسلامگرای انجمن در انتخاباتی که دبیر اسبق انجمن می خواست باطل اعلامش کنه، شکست خورد، چون رفیقات توی اون لیست بودن، همون موقع ها هم نیمچه تبلیغی برای اونها کردی اما افاقه نکرد.
اسلام گراهای اصلاح طلب (تو این اسمو گذاشتی و اگر نه که اسم خاصی ندارن) بعد از اون می خواستند یک زیرگروه مطالعات اسلامی توی انجمن اسلامی راه بیندازن که انجمن لیبرال و طرفدار آزادی نهایت رفتار دموکراتیک و باز خودش این اجازه رو به اونا نداد!! بچه های اصلاح طلب اسلام گرا منزوی تر از سابق شدن و فعالیت خودشونو تو دفتر مطالعات متمرکز کردن و اونجا رو دست گرفتن و موفق هم شدن.
یکی از دوستای اصلاح طلب اما منفردی که دبیر انجمن هم شد (بعد از دبیره ی انجمن) و اخیراً تو سالگرد 18 تیر دستگیر شد و یک ماهی هم بازداشت بود، یکبار دکتر سروش رو بعد از مدتها برای سخنرانی به دانشگاه دعوت کرد و تو در نهایت ناباوری دیدی که طیف اقتدارگرا و به اسم، لیبرال انجمن، می خواست با دعوت دکتر سروش هم به عنوان یک حرکت اسلام گرایانه مقابله کنه!
حذف ها در انجمن به این ختم نشد، تو عضو شورای عمومی بودی و دیدی که چطور چپ های رادیکال یا به قول خودشون کارگری رو از انجمن اخراج کردن.
توی مجمع شرکت کردی، توی شورای عمومی هم بودی، اما هویت انجمن واقعاً مشخص نبود. نه اسلامی بود به این معنی که فقط محل فعالیت افرادی باشه که اقلاً به صورت فردی به اسلام اعتقاد و پایبندی داشته باشند و نه پارلمان دانشجویی بود به این معنی که حالا که همه ی گروههای دانشجویی اجازه فعالیت سیاسی و اجتماعی ندارن، انجمن جایی باشه که نمایندههای تمام طیف های فکری دانشجویی توی اون فعال باشن... انجمن، هیچ کدوم نبود، بلکه یک عده به شکل بیمارگونهای به اون چسبیده بودن، هیچ کس دیگه ای رو هم راه نمی دادن بلکه غیر خودشونو حذف می کردن.
تو هر روز می دیدی که افراد، زیراب هم رو تو انجمن می زدن. هر کسی اتفاقی به طور کاتورهای فیلمی پخش می کرد، سخنرانی می گذاشت اما هیچ فکری پشت اینها نبود. دعواهای بچگانه و بل ابلهانهی داخلی تا اونجا کشید که یکی از سن بالاهای انجمن وسط کار سیلی زد تو گوش یکی از ارشدی های انجمن.
تو عضو رسمی نبودی، باهاشون همفکر هم نبودی، فقط با بچه مسلموناشون که منزوی شده بودن رفیق بودی اما از بی کس و کاری، بهت پیشنهاد کردن که بیا کاندید شورای مرکزی شو، بیا نماینده تحکیم شو، بیا تو واحد سیاسی بیا....
وه که چی فکر می کردی اما چی دیدی!! قبلاً فکر می کردی بچه های انجمن اسلامی کلی تئوریکن، یه چیزی بارشونه، لیدر جنبش دانشجویین، اما زهی خیال باطل، تو اون همه لشکر فقط چند تا دونه کتاب خون درست و حسابی پیدا کردی و اونا هم بعضی ها اسیر یک تفکر که حاضر نبود یک لحظه هم به غیر اون فکر کنه و اسم خودشم گذاشته بود روشنفکر!
کم کم با نسل های بعد، انجمن از قبلش هم بیشتر بچه بازی شد، شد پاتوق. بچه های انجمن ول گشتن، هر کسی بیکارتر بود تو انجمن با نفوذ تر شد. این طوری شد که بچه های قوی تو انجمن دووم نیاوردن. کسایی می تونستن تو انجمن بالا برن که درسشون شیش هفت سالی طول می کشید. مطالعات تاریخ تعطیل شد و بچه های پای کارش برگشتن به دفتر مطالعات. انجمن جای موندن تو نبود. تو که باباتم یه زمونی تو انجمن بود و انجمن رو اصلش رو دوست داشتی، اما بین بچههاش هیچی ندیدی که نگهت داره. از انجمن هم برگشتی، گشتی گشتی اما جایی پیدا نکردی، تو همون دفتر مطالعات موندی. با خیلی از بچه های بسیج و انجمن رفیق موندی با اونا تو سرو کله ی هم می زنین اما زیرآب همو نه! تو آدمش نبودی که تو انجمن تغییر ایجاد کنی اما یهسری بچه های جدید تو بسیج و انجمن اومدن شاید اونا بتونند یه کاری بکنن شاید اونا قوی تر باشن تو که نا امید نیستی.
رفتی و گهگداری هم تو این نقطه ی بی بُعد و توی اون روزنامهی فرمایشی نوشتی.
فی الحال هم که شروع کردی غزل خداحافظی رو با گروه کوه و دفتر مطالعات خوندن! کوهو دیگه با هم دورههای مدرسه می ری و کتابو هم تنهایی ورق می زنی.
خودمونیم با اینکه هیچ خونه و لونه و آشیونهای گیر نیاوردی! با اینکه همهی پلای پشت سرتو خراب کردی و بی خانمانی اما یه کم حالیت شد کی به کیه و تو کجای معرکهای.
از این نمدا، کلاهی واسه خودت نبافتی اما چه باک، یه چیزایی هم یاد گرفتی. فهمیدی از تو اصلاح طلب در نمی آد واسه اینکه قرائت های مدرن دینی تو کتت نمی ره با مخلصا هم آبت تو یه جوب نمیره بس که به سوراخ سمبه ها گیر می دی.
اینها از الطاف خفیه است و اگر نه آدم یلخی و مذبذبی مثل تو قاعدتاً نباید جون سالم به در ببره! من بعد هم می شی همون بچه ی مدرسهی پنجاه و خوردهای سالت و مثل آدم می شینی واسه کنکور ارشدت می خونی، همین!
عکس از آرش محمدی
وَلَقَدْ كَتَبْنَا فِي الزَّبُورِ مِن بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُهَا عِبَادِيَ الصَّالِحُونَ (انبیا-105)
وَنُرِيدُ أَن نَّمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِينَ (قصص-5)
وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنكُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُم فِي الْأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ وَلَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِينَهُمُ الَّذِي ارْتَضَى لَهُمْ وَلَيُبَدِّلَنَّهُم مِّن بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْنًا يَعْبُدُونَنِي لَا يُشْرِكُونَ بِي شَيْئًا وَمَن كَفَرَ بَعْدَ ذَلِكَ فَأُوْلَئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ (النور-55)
هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَى وَدِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَلَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ(الصف-9)


اخراجي هاي ده نمكي بيش از دو ميليارد تومان فروش كرد و ركورد قبلي را كه حدود يك ميليارد تومان بود پشت سر گذارد! من اين خبر را جور ديگري مي خوانم؛ بار ديگر محمود احمدي نژاد در مقابل رقباي خود كه داعيه ي كاردانيشان گوش فلك را كر كرده بود، به پيروزي شكوه مندي رسيد!
چرا در سينماي ايران به يكباره يك نفر كه تجربه ي چنداني هم در فيلم سازي يا لااقل فيلم داستاني ندارد فيلمي مي سازد كه بيش از دو برابر ركورد قبلي فروش مي كند؟ اهالي هنر به درست يا غلط هزار جور عيب و ايراد فني و هنري و معنايي از ساخته ي ده نمكي انصار حزب الهي گرفته اند اما به باور من اكثر قريب به اتفاق همان ها اگر ميدانستند كه چگونه مي توانند اين همه فروش كنند بدون كوچكترين توجهي به غيرحرفهاي گري و ... همين كار را مي كردند و در پاسخ منتقدين مي گفتند مهم مخاطب است كه پسنديد!
شايد مشكل از جاي ديگري است. در جوامعي مثل جامعه ي ما آنهايي كه به اسم نخبه شناخته مي شوند آنقدر عجيب و دور از دسترس و بيگانه از توده ها مي شوند كه در غريبگي با مردم، تنه به تنه ي آدم فضايي ها مي زنند. حال اين به اصطلاح نخبه، دانشمند جوان هسته اي باشد يا سياست مدار يا هنرمند يا ورزشكار فرقي نميكند. شايد بزرگترين مشكل كارشناسان و كاردانان جامعه ي ما، دوري از اجتماع و تودهي مردم است. فيلم ساز ما در عالم خود سير مي كند نه در ميان مردم، سياست مدار و اقتصاددان ما دركي از فقر ندارد، جامعه شناس ما از برج عاج به جامعه مي نگرد نه از روي زمين و همين مي شود كه ناگهان ده نمكي ها گل مي كنند. چون اگرچه تخصص لازم را ندارند اما لااقل در بين مردم اند. دريغ وافسوس كه اين گل كردن ها و تخصص نداشتن ها لطمات جبران ناپذيري به جامعه ي ما وارد مي آورد. با اين حال جاي شكوه و ناله و نفرين براي به اصطلاح نخبه ها نيست چون خودشان از جامعه بريده اند. و آنكه از جامعه بريد ديگر نفعي به جامعه نمي رساند و نبايد انتظار پذيرش از سوي جامعه را هم داشته باشد.
علی علیهاسلام:
بلی کانت فیایدینا فدک من کل ما اظلته السماء فشحت علیها نفوس قوم و سخت عنها نفوس قوم آخرین و نعم الحکم الله.... (نهجالبلاغه – فیض الاسلام نامهی 45 966- 967)
آری از هر آنچه آسمان به آن سایه افکنده است تنها فدک در دستان ما بود که گروهی به آن بخل ورزیدند گروهی دیگر در آن سخاوت پیشه کردند. و بهترین داور خداست.
ابن ابیالحدد معتزلی (اهل سنت) در شرح این نامه حضرت امیر علیهالسلام میآورد که علی علیهالسلام و خانواده اش از فدک نگذشتند مگر با غصب و اجبار گروهی از صاحبان قدرت و خلافت، سپس بیان علی علیهم السلام را که فرمود و خدای بهترین داور و حکم است این گونه توضیح میدهد:
این کلام، کلام یک نفر شاکی است که بر او ظلم رفته باشد. (شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدید جلد 16 صفحهی 208)
فدک نام آبادی بسیار حاصل خیزی است در حجاز که پس از جنگ خیبر، یهودیان نیمی از آن را به پیامبر هدیه کردند و هیچ جنگی در این بین در نگرفت چنین مالی طبق آیه شش سورهی حشر از آن رسول صلی الله علیه و اله است و در قرآن فیء نام دارد.
شیعه و سنی معترفاند که پیامبر در زمان حیات مبارکشان فدک را به حضرت فاطمه سلام الله علیها بخشیدند تا عوضی باشد بر ثروتی که خدیجه سلام الله علیها در راه اسلام صرف کرد. و این بخشش آن هنگام صورت گرفت که آیه نازل شد:
و ات ذالقربی حقه و المسکین و ابن السبیل ذلک خیر للذین یریدون وجه الله و اولئک هم المفلحون (روم – 38)
و حق نزدیکان و مسکین و در راه مانده را بده، آن بهتر است برای آنان که خواهان وجهاللهاند آنان همان رستگاراناند
***
چیزی از رحلت رسول خدا (ص) نگذشته بود. و بیش از ده روز از استقرار خلافت ابوبکر نمیگذشت. که او وکیل صدیقهی طاهره (س) را از فدک بیرون کرد و به زور فدک را از تملک ایشان خارج ساخت . فدک به سه دلیل از آن حضرت فاطمه (س) بود.
اول آنکه فدک در تصرف حضرت زهرا (س) (از زمان حیات پیامبر (ص) بود. و اگر کسی ادعای نسبت به آن داشت او باید شاهدی میآورد.
دوم آنکه علی علیهالسلام و ام ایمن (که پیامبر فرموده بودند از زنان بهشت است) بر اینکه پیامبر در زمان خود فدک را به حضرت فاطمه (س) بخشیدند شهادت دادند.
سوم آنکه اگر هیج کدام از دلایل بالا را هم نپذیریم فدک ارثی بود که حضرت زهرا (س) از پدر بزرگوار خود میبردند.
هر سه استدلال توسط حضرت زهرا (س) و علی (ع) اقامه شد اما ابوبکر زیر بار نرفت و حق را به صاحبش بازنگرداند. ادعای حضرت زهرا را دروغ دانست و شهادت علی (علیهاسلام) و ام ایمن را نپذیرفت و ارث گذاشتن انبیا را منکر شد در صورتی که در قرآن سلیمان از داوود ارث برد.
***
منطق و استدلال راه بجایی نبرد، همچنان که دربارة اصل خلافت نیز زور و ارعاب و هوچیگری حرف خود را به کرسی نشاند.
حضرت زهرا بانوی زنان عالم، برای روشنگری در همهی تاریخ به مسجد رفتند تا با خطبهای غاصبان را رسوا و صاحبان حق را معرفی کنند. مسئلهی فدک را به عنوان نمونهای از ستم پیشگی ظالمان در غصب حقوق آل رسول و محروم کردن امت رسول از زعامت اوصیای رسول و مهجور کردن فرمان رسول مطرح کردند.
خطبهی ایشان بسیار شیوا و رسا است. ما به علت طولانی بودن آن را نمیآوریم. در آن از برتری علی (ع) و انتصاب ایشان سخن رفته است. شیعه و سنی مکرراً این خطبه را نقل نمودهاند. در ذیل برخی منابع شیعی و سنی که این خطبه را آوردهاند معرفی میکنیم. امید که از پویندگان راه حل باشیم!
1- مرتضی علم الهدی (وفات ه ق 436) در کتاب شافی با اسناد خود از عایشه نقل میکند.
2- سید بن طاووس در کتاب طرائف از عایشه
3- شیخ صدوق با اسناد خود از حضرت زینب (س)
4- ابن ابیالحدید (عالم معتزلی اهل سنت) . چهار طریق از اهل سنت در شرح نهجالبلاغه
5- طبری در کتاب احتجاج
6- مسعودی در مروج الذهب
7- احمد آل طاهر در کتاب بلاغات النساء و ....
روزهاي ننگين مدينه بود. بوي نفاق و تزوير و خيانت مشام پيروان راستي را ميآزرد. او نيز شكايت خود را به زبان مادرياش ابراز داشت. «كرديد و نكرديد» را همه از او در آن دوران شنيدند و بعدها در كتابهاي تاريخ نقل كردند.(1)
به ظاهر اسلام آورديد اما به حكم خدا و ابلاغ رسول در مورد وصايتش و منزلت اهل بيتش عمل نكرديد. وقتي علي عليهالسلام از آنان كه پيشنهاد ياري به ايشان دادند خواستند كه سر تراشيده براي قيام حاضر شوند تنها او و چند دوست ديگرش يعني اباذر و مقداد و شايد زبير به امر اميرالمومنين پاسخ گفتند. در اين روزهاي سخت تنها او و چند دوستش بودند كه پشتيبان وصي رسول مانند و در حملهي وحشيان از خانه وحي پاسداري كردند و جز با زور و اجبار و اكراه حاضر به بيعت با غاصبان جايگاه معصومان نشدند. جز اينان نيز كسي توفيق نماز گزاردن بر پارهي جان پيغمبر را نيافت. او مردي، ابرمردي از ايرانيان بود؛
در قرآن ميخوانيم: يا ايها الذين آمنوا من يرتد منكم عن دينه فسوف ياتي الله بقوم يحبهم و يحبونه اذله علي المومنين اعزه علي الكافرين يجاهدون في سبيل الله و لا يخافون لومه لائم (مائده، 52)
اي كساني كه ايمان آوردهايد هر كس از شما از آيين خود بازگردد (به خدا زياني نميرساند) پس خدا قومي را خواهد آورد كه آنها را دوست ميدارد و آنها نيز او را دوست ميدارند، بر مومنين فروتن اند و بر كافرين سخت و نفوذناپذير، جهاد ميكنند در راه خدا و از سرزنش نكوهش گران بيم ندارند.
در روايت آمده است پس از نزول آيه از پيامبر صلي الله عليه و آله پرسيده شد كه منظور آيه چه کسانی هستند؟ پيامبر در پاسخ دست بر شانهي سلمان نهاده فرمودند هذا و ذووه، اين فردو قوم او، سپس فرمودند:
لو كان الدين في الثريا تناوله رجال من انباء فارس،
اگر دين در ثريا ميبود افرادي از فرزندان فارس به آن دست مييافتند.(2)
حال بايد ديد اين مردي كه چنين بر سر آيين خود پايمردي ميكند حتي هنگايم كه اكثر مسلمين راه پيغمبر را رها كردهاند كيست؟ چگونه به اسلام دست يافت؟
بيش از دويست سال پيش از بعثت چشم به جهان گشود. زادگاه او را روستاي جي (حوالي اصفهان) يا رامهرمز (نزديك شيراز) دانستهاند. نامش «روزبه» بوده است (نامهاي ديگري چون بهبود، ماهويه و ... نيز برايش ذكر شده است) بعدها پيامبر نام او را سلمان نهادند. پدرش «بدخشان» موبدي زرتشتي بود روزبه با عقايدي از آيين زرتشت سر سازگاري نداشت هرچند خداپرست بود.
روايات در مورد زندگينامه پيش از اسلام او اندكي متفاوت اند اما داستان اسلام آوردن سلمان در بيان خودش در شرح نهج البلاغه ابين ابي الحديه معتزلي به طور خلاصه چنين است: من پسر دهقاني در روستاي جي از اصفهان بودم. در آيين زرتشت پيش رفتم تا به آتشكده راه يافتم (براي روشن نگه داشتن آتش). روزي از كنار كليسايي ميگذشتم، نزد مسيحيان رفتم. نماز و عبادتشان را نيك يافتم. پس گفتم اينها بهتر از دين من است. از ايشان پرسيدم كه اصل اين دين كجاست گفتند در شام، پس به سوي شام كوچيدم. نزد اسقفي رفتم و به خدمت و شاگردي او درآمدم. در هنگام مرگش مرا به فردي در موصل توصيه كرد كه براي آموختن دين به او ملحق شوم چيزي نگذشت كه او نيز به احتضار افتاد و مرا به مردي در نصيبين رهنمون شد و او نيز در هنگام مرگ فردي در عموريه در سرزمين روم را به من معرفي كرد و من نيز نزد او به تحصيل علم دين مي پرداختم تا اينكه او نيز در حال مرگ واقع شد. پس بدو گفتم من را به پيروي چه كسي پس از خود توصيه ميكني؟ او گفت ديگر مردم دين خود را رها كردهاند و كسي در راه حق نمانده است. زمان بعثت رسولي به دين ابراهيم (ع) فرا رسيده است كه از سرزمين عرب خروج ميكند و بسوي بين حرتين مهاجرت ميكند كه در آنجا نخلستان هست. از علامتهايش پرسيدم گفت كه صدقه را نميخورد اما هديه را ميخورد و مهر نبوت ميان دو كتفش هست. با كارواني همراه شدم كه به من ستم كردند و مرا به عنوان برده به فردي يهودي فروختند در خدمت او بودم كه از آمدن پيامبر به مدينه باخبر شدم. در چند مرحله تمام علامتها را آزمودم و وقتي يقين كردم كه او پيامبر موعود است گريستم در آغوشش كشيدم و به او ايمان آوردم و بدست او آزاد شدم.
يك بار در مجلسي كه هر كس به تبار خود ميباليد عمربن خطاب از سلمان پرسيد كه تو كيستي پدرت كيست؟ نسبت به چه كسي ميرسد سلمان پاسخ داد: من سلمان پسر بندهي خدا هستم گمراهي بودم كه خدا توسط محمد هدايتم كرد، بي چيزي بودم كه خدا توسط محمد بينيازم كرد و بردهاي بودم كه خدا توسط محمد آزادم كرد. اين است حسب و نسب من! در اين هنگام پيامبر وارد مسجد شدند و از ماجرا باخبر گشتند. ايشان خطاب به گروه قريش كه در آنجا بودند فرمودند: اي گروه قريش، حسب انسان دين اوست و جوانمرديش اخلاق اوست و اصالتش عقل اوست. سپس آيه 13 حجرات را قرائت فرمودند:
يا ايها الناس انا خلقناكم من ذكر وانثي و جعلناكم شعوبا و قبائل لتعارفوا ان اكرمكم عندالله اتقیكم ان الله عليم خبير.
اي مردم ما شما را از زن و مرد خلق كرديم و شما را شاخه شاخه و قبيله قبيله قرار داديم تا شناخته شويد، برترينتان نزد خدا پرهيزگارترين شماست، به راستي خدا داناي آگاه است.
در ادامه پيامبر فرمودند هيچ كدام از اينان بر تو برتري ندارند مگر به ملاك تقوا. اگر تقواي تو از آنان بيشتر باشد از آنها برتر هستي(3)
همچنين پيامبر دربارهي سلمان فرمودهاند سلمان منا اهل البيت. سلمان از ما اهل بيت است. اين روايت از شيعه و سني (به طور مثال مجمع البيان و شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد) نقل شده است و هر طور كه معنا شود قرابت بسيار زياد سلمان به خاندان عصمت را ميرساند.
رسول خدا فرموند خدا مرا به دوستي با چهار نفر فرمان داده است، حاضران عرض كردند كه آنان كيستند؟ پيامبر فرمودند علي عليهالسلام، مقداد، ابوذر و سلمان(4)
در شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد به نقل از علي عليه السلام در مورد سلمان آمده است كه او (سلمان) علم اول و آخر را ميدانست، دريايي بي پايان بود و او از ما اهل بيت بود. و باز از آن حضرت درباره سلمان آمده كه سلمان الفارسي كلقمان الحكيم (سلمان فارسي به مانند لقمان حكيم است).
در ابتداي نوشتار از پايداري او بر ايمان خويش در زمان غصب خلافت سخن رفت. اما در زمان خلافت خليفهي دوم كه سلمان استاندار مدائن (پايتخت ايران در زمان شاهنشاهي ساساني) بود او از حقوق تعيين شده توسط خليفه استفاده نميكرد و از حصيربافي ارتزاق مينمود و حقوق خليفه را به فقرا ميبخشيد. بي پروا از اينكه امت رسول از خلافت وصي بر حق پیامبر محروم شدند دم ميزد و اعتراض عمر در او كارساز نيفتاد.(5)
راهش پر رهرو باد که افتخار ایرانیان است!
1. در كتابهاي اهل سنت كتابهايي مثل شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد و در بسياري كتب تاريخي شيعه اين ماجرا نقل شده است همچنين در احتجاج طبرسي.
2. تفسير مجمع البيان، جلد 3، صفحه 208، كشاف، جلد 1، صفحه 624، قرطبي، جلد 8، صفحه 93، ما از كتاب سلمان فارسي نوشته محمدي اشتهاردي نقل كردهايم.
3. كتاب شريف كافي، بخش روضه، صفحه 181، نقل از «سلمان فارسي» نوشته محمدي اشتهاردي
4. بحار، جلد 22،
5. احتجاج طبرسي، جلد 1، صفحه 185 تا 188
حوادث دلخراش و فجايع و ستمگريها و مظلوميتها در تاريخ فراوانند.
همين ايران بارها توسط مغولان، روميان، اقوام وحشي و... مورد هجوم
بوده است و در جنگ هم حلوا خير نميكنند(!) پس عدهاي ديگران را
ميكشند و اگر قساوت گروه پيروز زياد باشد، بيگناهان، كودكان، زنان و
پيران را هم ميكشند يا به اسيري ميبرند پس چرا ما هر سال و بلكه
هميشه خود را عزادار يكي از اين فجايع تاريخ ميدانيم؟ آن هم هزار و
چهارصد سال پس از وقوع آن!
-1 روايات بسيار زيادي نقل شده است كه همگي بر عزاداري و گريه و
كلا تعظيم حركت امام حسين(ع) در روز عاشورا و وقايع پيش و پس از آن
تاكيد كردهاند. اين امر به قدري در روايات خاصه تكرار شده است كه
از مسلمات است. بنابراين يك نفر شيعه لااقل از جهت اطاعت امر
معصومين عليهمالسلام بايد خود را ملزم به بزرگداشت قيام امام حسين(ع)
بداند.
-2 هر روز تعداد زيادي از انسانها از دنيا ميروند، اما شما براي آنها
نه گريه و زاري ميكنيد نه مراسم ختم برگزار ميكنيد. اما حال اگر
خداي ناكرده مصيبتي بر عزيزان شما وارد آيد، بسيار ناراحت ميشويد و
برايشان ختم ميگيريد و بعدها نيز سعي ميكنيد به يادشان باشيد و
فاتحه و صلواتي نثارشان كنيد. كشته شدن انسانهاي بسيار در تاريخ
دردناك است اما منِ شيعهي مسلمان قرار است پيوند قلبي عميقي با رسول
خدا(ص) و عترت پاكشان(ع) داشته باشم. بنابراين طبيعي است كه مصيبت
وارد بر آنها براي من دردناكتر باشد و از آن دم به دم ياد كنم.
-3 شيعه با اشاره و دستور امامان خود با ترتيبات عزاي حسين(ع) اين
قيام بزرگ و هدف و فرهنگ مخفي در آن را نسل به نسل در بين خود
منتقل و در ميان همهي مردم فرياد كرده است. جاي دارد من و شماي
شيعه بدانيم كه براي قرنها روي منبرهاي رسمي نماز جمعه امام اول
ما يعني علي عليهالسلام را دشنام ميدادند. بايد بدانيم قرنها
شيعهي علي(ع) بودن جرمي بوده كه حتي مظنونان به آن را هم به اين
خاطر ميكشتند. بسياري كتابخانههاي شيعه توسط وحشيان به ظاهر
مسلمان سوخته شد. شيعه چگونه ميتوانست پيام خود را در تاريخ، آن هم
بين مردم جاودان كند؟ عزاداري كاري است كه كمتر ميتوان جلوي آن را
گرفت و چون با احساس مردم گره ميخورد ميتوان توسط آن محتوايي
معرفتي و اخلاقي را در قالبي احساسي منتقل نمود تا فراموش و كمرنگ
نشود. واقع بين باشيم! اگر در مورد حركت حسيني فقط به جنبههاي
صرفا معرفتي پرداخته شده بود آيا به اين پررنگي در بين عامهي مردم
باقي ميماند؟ آن هم با اين همه تلاشي كه در جهت محو آثار شيعه
توسط خلفاي قلابي و معاندان اهل بيت پيامبر انجام شده است؟
چگونه بهتر از اين ميشد پيام حسين(ع) را در حافظهي تاريخ نگاشت؟
آقاي خميني جملههاي جالبي در اين باره دارد:«اين محرم و صفر است
كه اسلام را زنده نگه داشته است.» «ما هر چه داريم از همين محرم و
صفر است.» «ما ملت گريهي سياسي هستيم.»
-4 پيامبر فرمود: (به تصديق همهي شيعه و اهل سنت) «من دو چيز را در
بين شما باقي ميگذارم كه با تمسك به آنها گمراه نشويد. يكي
كتاب الله و ديگري عترت پيامبر(ص) است. در قرآن آمده است كهاي
پيامبر بگو براي رسالتم اجري طلب نميكنم مگر اين كه در صراط
مستقيم حركت كنيد» و در جاي ديگر قرآن آمده مگر اين كه به خويشان من
(اهل بيت(ع» مودت داشته باشيد. در روايتي هم آمده است: هل الدين
الا الحب، آيا دين چيزي جز محبت است.
تاكيدات بر محبت اولياي خدا يكي و دوتا نيست. براي نمونه چندتايي
ذكر كرديم چرا كه بسيار فراوان است. محبت اولياي خدا از محبت خدا كه
اصل اساسي است سرچشمه ميگيرد و خود به آن ميافزايد. آيا كسي هست
كه بتواند ادعا كند عزاي واقعي حسين(ع) برآمده از محبت حسين
عليهالسلام كه ولي خدا بوده نيست؟ و از طرف مقابل عزاي حسين(ع) كمكي به
افزايش محبت ما به آن بزرگ نميكند؟
پس بيشك يكي از فوايد عزاي حسين(ع) افزايش محبت به ايشان است و
خود يكي از نشانههاي آن محبت.
-5 با ياد مكرر قيام حسين(ع) است كه جامعهي شيعي دائما به خاط
ميسپارد كه ظلم ستيزي جزيي از اسلام است. مبادا مانند برخي مذاهب
تحريف شده از اسلام و تشيع هم بتي براي ظلم بيشتر بتراشند. اين خوب
است كه ما هر سال درِ گنجينهي معارف قيام حسيني را بگشاييم و از
آن بهره گيريم. اما نبايد فراموش كرد كه اين گنجينهي معرفت به
خود ما هم در صندوقچهي احساسات رسيده است. نبايد به خاط اهميت
محتوا، قالب را دور انداخت. بايد اين صندوقچه بماند تا هرگاه سلطاني بر
انساني ستم روا داشت، انسانهاي آگاه براي ظلم ستيزي و براي
فداكاري در راه خدا، آن را بگشانيد و از آن بهره گيرند. البته با قشري
گري و افزودن خرافات و انحرافات اصلا موافق نيستم اما با حذف كلي هر
چه شور و احساس انساني برانگيخته شده از حركت خدايي حسين(ع) است
هم مخالفم.
اما كدام عواملاند كه احساسات انسان شيعهي حسين(ع) را در مورد
قيام حسين(ع) برميانگيزد؟
اولا حركت حسين عليهالسلام ذبح عظيم پيامبر خاتم است. حركتي است
عرفاني كه در طول تاريخ در گذشته و آينده بيهمتا خواهد ماند.
انسانهايي به چنان مرحلهاي رسيدهاند كه همه چيز خود را فداي معبود و
مطلوب و محبوب خويش ميكنند و به لقاي او ميرسند. چه كسي است كه
ايثار، شجاعت و فضايل ياران حسين را ببيند و از قدرت ايمان و
محبتشان به وجد نيايد؟ حسين همهي هستي خود و كسان خود را يا به شهادت و
يا به اسارت در راه خدا ميسپارد و فرزند، برادر و خواهر نميشناسد، در
مهر جانان واله است.
آيا ميتوان دركي از محبت حسين داشت و از خود بيخود نشد؟
ثانيا چه طور ميتوان محب حسين بود و مصائب وارد بر او را شنيد و
نگريست؟ دانستن مصائب ريز لازم نيست. مگر عطش كم مصيبتي است؟ مگر
ميتوان گفت وداع چه قدر دردناك است؟ اهل بيت عصمت را به اسارت
سپردن داغ نيست؟ كدام دل است كه از خارجي خواندن اهل بيت پيامبر و
چون اسيران گرداندنشان در كوي و برزن نشكند؟ كدام امت با خاندان
رسول خود، چنين كردند؟
پيش از اين از اصل عزاي حسين(ع) و نقش احساسات در آن سخن گفتيم
اما شكل آن نيز بياهميت نيست.
آن چه از سيرهي ائمه و نحوهي عزاداري در حضور ايشان آن چنان
كه نقل شده به دست ميآيد بيان وقايع به نظم يا نثر و گريستن است.
اما ائمه نحوهي عزاداري را به اينها منحصر نكردهاند هر چند در مورد
گريستن توصيه فرمودهاند. به نظر ميآيد هر قومي در اقامهي عزاي
ثارالله ميتواند به رسم و شيوهي خويش عمل نمايد، البته با رعايت
نكاتي:
- تحريف سخنان و عمل ائمه و دروغ بستن به ائمه گناه بزرگي است
كه حتما بايد از آن خودداري نمود. هر نوع تحريف تاريخ هم خود دروغ
به حساب ميآيد. اضافه كردن سخنان كذب، عزاي حسيني را از اصل و
هدف خود دور ميكند.
- در اقامهي عزا نبايد خلاف شرع انجام شود. حسين(ع) براي اطاعت
فرمان خدا قيام كرد و به هيچ روي شايسته نيست در بزرگداشت حركت او
خلاف امر خدا انجام شود.
- بايد احترام مراسم تعظيم ائمه را حفظ نمود. از هر كاري كه
دونشان بزرگداشت ايشان و موجب سبك شدن عزاي ايشان باشد بايد اجتناب
كرد.
- بيم آن هست كه برخي براي گرم شدن ظاهري مراسم، سخنان بسيار
رقت باري به زبان آورند كه اگر هم راست باشند حرمت خود ائمه در
آنها حفظ نشده است. بعضي در سوگواريها چنان بيمهابا از اهل بيت
عصمت سخن ميگويند كه اگر كسي در مورد پدر، برادر، مادر يا خواهر خودشان
چنان بگويد حتما برآشفته و ناخشنود خواهند شد. اين چه رسم نكوداشت و
ابراز محبت است؟!
معبودا! راه بندهي راستين خود حسين(ع) را پر رهرو و ما را از
پويندگان آن قرار ده!
پیامبر فرمود حج واپسین ایشان است، هر که می تواند بیاید. خیل مسلمین با پیامبر حج گزاردند. در راه بازگشت وحی آمد:
يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكافِرينَ (67-مائده) ای فرستاده، بازگو آنچه بر تو فرو فرستاده شد و اگر نکنی رسالت او را نرسانده ای و خدای تو را از گزند مردمان دور می دارد. خدا پوشانندگان(حقیقت) را هدایت نمی کند.
به فرمان خدا همه ایستادند. پیامبر بر بلندی ایستاد و خطبه ای خواند از مردم پرسید کیست به شما از خودتان سزاوارتر ؟ سخن ایشان اشاره داشت به این آیه: النَّبِيُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنينَ مِنْ أَنْفُسِهِم (6-احزاب) پیامبر از مومنان به آنها سزاوارتر است... مردم پاسخش دادند که خدا و شما ای پیامبر. فرمود هر که من مولایش بودم پس علی مولای اوست.خدایا دوست دار آن که را دوستش دارد و دشمن دار آن که را دشمنش دارد...آیه نازل شد:
الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ دينِكُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتي وَ رَضيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دينا (3-مائده) امروز پوشانندگان (حقیقت) از دینتان نا امید شدند پس پروای آنان نداشته باشید و از من پروا کنید.امروز دینتان را برایتان کامل و نعمتم را بر شما تمام کردم و راضی شدم اسلام دینتان باشد.
إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ (55-مائده) تنها ولی شما خداست و رسولش و آنان که ایمان آوردند آنان نماز می گزارند و زکات می دهند در حال رکوع... شیعه وسنی معتقدند شان نزول آیه درباره ی علی علیه السلام است.
اسقفان مسیحیان نجران نزد پیامبر آمدند با ایشان احتجاج کردند پیامبر استلال فرمود اما بعضی زیر بار نرفتند. آیه نازل شد:
فَمَنْ حَاجَّكَ فيهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْكاذِبين (61-آل عمران) پس اگر کسی با تو احتجاج کرد بعد از آن که علم بر تو حاصل شد بگو بیایید پسرانمان و پسرانتان و زنانمان و زنانتان و خودهایمان و خودهایتان را فرا خوانیم آن گاه مباهله کنیم و لعنت خدا را بر ناراستان قرار دهیم...
هنگام مباهله پیامبر همراه علی، فاطمه و حسنین علیهم السلام آمدند و اسقفان و رجال مسیحی با دیدن آنان دست از مباهله برداشتند. این پنج نفر به اعتراف شیعه وسنی همانانی بودند که در موردشان آیه نازل شد: ُ إِنَّما يُريدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيراً (33-احزاب) خدا تنها می خواهد که پلیدی را از شما اهل بیت ببرد و شما را به راستی پاک کند.
وَ يُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلى حُبِّهِ مِسْكيناً وَ يَتيماً وَ أَسيراً (8)
إِنَّما نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ لا نُريدُ مِنْكُمْ جَزاءً وَ لا شُكُوراً (9-انسان) و غذا می دهند به خاطر حب خدا مسکین و یتیم و اسیر را. تنها به خاطر خدا شمارا غذا دادیم از شما پاداش و سپاسی نمی خواهیم... طبق نقل این آیات هنگامی نازل شد که خانواده ی علی علیه السلام همه ی غذایشان را به فقیر و مسکین و یتیم دادند...
یا علی

کسانی که در "علوی" تحصیل کرده اند تصدیق می کنند که دوران تحصیلشان در علوی به خوبی این امکان را فراهم می کرد تا در هویت خود شاخصه هایی ایجاد کنند تا بر پایه ی آن بتوانند آزاد و مستقل از عوام بیندیشند و تصمیم بگیرند. البته آفت بزرگ این ویژگی، خود شیفتگی و انزوا طلبی است اما اگر شاگرد علوی از این آفت هم رست؛ احتمالا انسانی با عزت نفس و استقلال شخصیت خواهد بود.
دو معلم بزرگ استاد رضا روزبه و علامه کرباسچیان بنیان مدرسه ی علوی را بر تعالیم تربیتی اسلام نهادند. هدف روشن بود: انسان سازی. همه بار ها از علامه شنیده بودند: لَأَنْ يَهْدِيَ اللَّهُ بِكَ رَجُلًا وَاحِداً خَيْرٌ لَكَ مِمَّا طَلَعَتْ عَلَيْهِ الشَّمْس (اینکه خدای به واسطه ی تو یک نفر را هدایت کند، برای تو از آن چه خورشید بر او تابیه بهتر است.)
با این هدف علامه از جایگاه بلندش در حوزه ی علمیه و میان شاگردان آیت الله بروجردی چشم پوشید. آمد تا مدرسه ای "علوی" بنا کند. در این راه از مدیریت تا نظافت مدرسه را انجام می داد و منت اساتید را می کشید تا معلمانی خبره در کلاس های مدرسه حاضر شوند. بار ها در کلاس های اخلاقش دین ورزی کورکورانه را نکوهش می کرد و به معرفت دینی عمیق بها می داد.
روزبه نیز پایان نامه ی فوق لیسانس خود در فیزیک را (حدودا در سال 1335) سوزاند تا خود را وقف تربیت علمی و دینی شاگردان کند. او دانش آموزان را با استدلال در مقابل مارکسیسم مجهز می کرد و فیزیک و اخلاق را با هم می آموخت. تا آخر عمر معلم و مدیر مدرسه بود و آنگاه که فهمید به سرطان مبتلاست به حجم کار خود افزود تا در مدت باقی مانده کار بیشتری کند. تا دو سه روز آخر عمرش را در مدرسه تلاش می کرد.
اگر علوی بر علم و اخلاق توصیه می کرد، از خود باختگی و تعصب کور بر حذر می داشت.به دانش آموز خود احترام می گذاشت او نیز قدر شخصیت و عقاید خود را بداند و از خیل دشمنانش نهراسد. از قول مولایمان علی علیه السلام یادمان دادند: أَيُّهَا النَّاسُ لَا تَسْتَوْحِشُوا فِي طَرِيقِ الْهُدَى لِقِلَّةِ أَهْلِه (ای مردمان در راه هدایت از کمی اهل آن نهراسید.)
امروز پنجاه سال از تاسیس این مدرسه می گذرد. کار خالصانه ی موسسان و کارگزاران آن بی نقص نبوده و نیست. در پای درس امام صادق علیه السلام هم مشاهیر دهریون (ماتریالیست های آن زمان) بوده اند پس نباید انتظار داشت دانش آموختگان مدرسه ی شاگردان مکتب جعفری همه از ابرار باشند. نه درس علامه را دیده ام نه روزبه را. اما هم پدرم شاگرد آنان بوده هم معلمانم در علوی. بر خود می دانم به پاس خدمت بزرگ این دو بزرگ به من و به آیین و میهنم از ایشان نام به بزرگی برم و یادشان را گرامی دارم.
مذاكرات با اروپا تقريبا به بنبست رسيده است آنها اصرار دارند كه تعليق پيش شرط مذاكرات باشد و طرف ايراني پافشاري ميكند كه اول مذاكره شود بعد ممكن است در جريان آن به نوعي تعليق هم رضایت داده شود. در اين ميان آزمايش هستهاي كره شمالي هم كمي فضا را به نفع ايران تغيير داد اما در جريان هستهاي نميتوان به اين حوادث دل خوش كرد پرونده ما روي ميز شوراي امنيت است و به احتمال زياد قطعنامهي ديگري عليه ما تصويب خواهد شد. مشكل اصلا يك غني سازي خشك و خالي نيست، مسئله دعواي كهنهي ايران و آمريكاست و فعاليت هستهاي فقط بهانهي آن است.
طرف ايراني ترجيح ميدهد تا جاي ممكن در همين ميدان هستهاي با حريف درآويزد. چون هرچه باشد بهتر از دعوا در ميدان حقوق بشر يا اسرائيل يا موارد مشابه آن است. آمريكا هم اين مسئله را عيني تر و ملموس تر از دموكراسي و حقوق بشر و تروريسم يافته و گمان ميكند در اين ميدان همراهان بيشتري خواهد يافت. بنابراين او هم علاقه اي به عوض كردن موضوع دعوا ندارد. خُب، اينكه ظاهر قضيه است، اصل دعوا بر سر چيست؟ با فروپاشي بلوك شرق رقيب و متهم اصلي همهي بدبختيها (از نظر آمريكاييها) از بين رفت و جهان تجربهي دوران تك قطبي را آغاز كرد. در اين ميان فقط كشورهايي مثل ايران، كره شمالي، و كوبا بودند كه مزاحم شدند. با اينكه اين كشورها قدرت هم آوردي با تنها ابرقدرت جهان را نداشتند اما بيم آن بوده و هست كه ملتهايي ديگر را هم به وسوسهي مستقل عمل كردن بيندازند و منافع امپرياليستي ايالات متحده را به خطر بيندازند و مثلا هوگوچاوزي در ونزوئلا به قدرت برسد و براي آمريكا در حياط خلوتش (آمريكاي لاتين) شاخ و شانه بكشد. اين جريانات هم ناگهان دامنه دار ميشود و شيلي و بوليوي و حتي برخي كشورهاي آفريقايي هم به فكر كوتاه كردن دستان بيگانه از ذخاير و منابع خود ميافتند. و به اين ترتيب خطر آن وجود دارد كه در آينده لشكر پابرهنگان احوال ارباب را آشفته كند. همان طور كه كوبا در آمريكاي لاتين الهام بخش است ايران هم در خاورميانه ميتواند چنين باشد يعني گروهي مثل حزب الله را در لبنان پشتيباني كند تا در جهان زلزله راه بيندازد يا با اهرمهايي كه دارد نگذارد آمريكا عراق و افغانستان را يكسره به سود خود قبضه كند و به تاراج برد.
بنابراين دعواي ايران و آمريكا فقط زماني به آشتي يا حداقل آتش بس ميرسد كه جمهوري اسلامي پيش چشم جهانيان دو دست را به نشانهي تسليم بالا ببرد. تا اقلا در منطقه كسي جرات نكند، علم راهبردهاي مستقل و جايگزين نسخههاي آمريكايي را بلند كند.
بنيادگرايي ديني در مقابل منفعت گرايي رايج غربي، عدالت اجتماعي اسلامي در مقابل ليبرال سرمايهداري، صدور انقلاب و حمايت از مستضعفان جهان در مقابل نظام تك قطبي و امپرياليستي آمريكا، نظام مردمي ولايت فقيه در مقابل ليبرال دموكراسي غربي يعني ساز و كاري بومي و مردمي بر پايههاي ديني در مقابل نظامهاي دموكراتيك جهان سومي با ابتكار عمل بزرگان چون پينوشه، آتاتورك يا رضاخان اينها نقاط اصطكاك ايران و آمريكاست و وضعيت آنگاه بحراني ميشود كه ايران بتواند الهام بخش ديگر ملتها هم باشد. البته در طول اين سالها ايران از برخي مواضع خود كوتاه آمده اما اين قهر آن روز آشتي ميشود كه ايران اسرائيل را به رسميت بشناسد، هيچ حمايتي از حزب الله نكند در كشورهاي منطقه مثل عراق و افغانستان دربست از سياستهاي آمريكا دفاع كند بجاي ولايت فقيه، نظامي را مستقر كند كه يا مطلقه سلطنتي باشد يا دموكراسي بدون كنترل (بخوانيد نسخهي جهان سومي ليبرال دموكراسي براي روي كار آمدن دولتهاي وطن فروش غرب گرا) خلاصه ديگر كسي در جهان ايران را به عنوان كشوري كه توانسته مستقل از آمريكا تصميم بگيرد و عمل كند نشناسد.
ايران كشوري باشد مثل اندونزي، مالزي، جهوري آذربايجان، برزيل و آرژانتين. چموشي نكند و به انعام ارباب راضي باشد.
تا وقتي ما نخواهيم تسليم اين خواستها شويم بحران هسته اي هم حل نميشود و وضعيت همين آش است و همين كاسه!
ترجمه آزاد

قلم را یارای نگارشی درخور شیر خدا نیست. پس به آوردن گوشه ای از سخنان امیر کلام بسنده می کنیم:
نهج البلاغه کلمات قصار 422
وَ قَالَ ( عليهالسلام )إِنَّ أَوْلِيَاءَ اللَّهِ هُمُ الَّذِينَ نَظَرُوا إِلَى بَاطِنِ الدُّنْيَا إِذَا نَظَرَ النَّاسُ إِلَى ظَاهِرِهَا وَ اشْتَغَلُوا بِآجِلِهَا إِذَا اشْتَغَلَ النَّاسُ بِعَاجِلِهَا
فَأَمَاتُوا مِنْهَا مَا خَشُوا أَنْ يُمِيتَهُمْ وَ تَرَكُوا مِنْهَا مَا عَلِمُوا أَنَّهُ سَيَتْرُكُهُمْ وَ رَأَوُا اسْتِكْثَارَ غَيْرِهِمْ مِنْهَا اسْتِقْلَالًا وَ دَرَكَهُمْ لَهَا فَوْتاً
أَعْدَاءُ مَا سَالَمَ النَّاسُ وَ سِلْمُ مَا عَادَى النَّاسُ
بِهِمْ عُلِمَ الْكِتَابُ وَ بِهِ عُلِمُوا وَ بِهِمْ قَامَ الْكِتَابُ وَ بِهِ قَامُوا
لَا يَرَوْنَ مَرْجُوّاً فَوْقَ مَا يَرْجُونَ وَ لَا مَخُوفاً فَوْقَ مَا يَخَافُونَ
ترجمه از شهیدی:
دوستان خدا آنانند كه به درون دنيا نگريستند، هنگامى كه مردم برون آن را ديدند، و به فرداى آن پرداختند آن گاه كه مردم خود را سرگرم امروز آن ساختند،
پس آنچه را از دنيا ترسيدند آنان را بميراند، ميراندند، و آن را كه دانستند به زودى رهاشان خواهد كرد راندند و بهرهگيرى فراوان ديگران را از جهان خوار شمردند، و دست يافتنشان را بر نعمت دنيا، از دست دادن آن خواندند.
دشمن آنند كه مردم با آن آشتى كردهاند. و با آنچه مردم با آن دشمنند در آشتى به سر بردهاند.
كتاب- خدا- به آنان دانسته شد و آنان به كتاب خدا دانايند. كتاب به آنان برپاست و آنان به كتاب برپايند.
بيش از آنچه بدان اميد بستهاند، در ديده نمىآرند. و جز از آنچه از آن مىترسند از چيزى بيم ندارند.
الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي هَدَانَا لِحَمْدِهِ، وَ جَعَلَنَا مِنْ أَهْلِهِ لِنَكُونَ لِإِحْسَانِهِ مِنَ الشَّاكِرِينَ، وَ لِيَجْزِيَنَا عَلَى ذَلِكَ جَزَاءَ الْمُحْسِنِينَ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي حَبَانَا بِدِينِهِ، وَ اخْتَصَّنَا بِمِلَّتِهِ، وَ سَبَّلَنَا فِي سُبُلِ إِحْسَانِهِ لِنَسْلُكَهَا بِمَنِّهِ إِلَى رِضْوَانِهِ، حَمْداً يَتَقَبَّلُهُ مِنَّا، وَ يَرْضَى بِهِ عَنَّا وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي جَعَلَ مِنْ تِلْكَ السُّبُلِ شَهْرَهُ شَهْرَ رَمَضَانَ، شَهْرَ الصِّيَامِ، وَ شَهْرَ الْإِسْلَامِ، وَ شَهْرَ الطَّهُورِ، وَ شَهْرَ التَّمْحِيصِ، وَ شَهْرَ الْقِيَامِ الَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ، هُدًى لِلنَّاسِ، وَ بَيِّنَاتٍ مِنَ الْهُدَى وَ الْفُرْقَان...
سپاس و ستایش خدای را که ما را بر ستایشش رهنمود و ما را از اهلش قرار داد تا بر احسانش از شکرگزاران باشیم و بدان سبب پاداش نیکوکاران را به ما دهد. و سپاس و ستایش خدای را که دینش را به ما ارزانی داشت وما را به آیینش گماشت و در زاه های احسان خود در آورد تا به لطف او به سوی رضوانش راه بپیماییم؛ ستایشی که از ما بپذیرد و بدان از ما خشنود گردد. و سپاس و ستایش خدای را که ماه خود، رمضان را از آن راه ها قرار داد. ماه روزه و ماه اسلام و ماه پاکی وماه صاف شدن و ماه قیام که در آن قرآن نازل شد برای هدایت مردم و روشنی هایی از هدایت و فرقان...
(برداشت آزاد از صحیفه ی سجادیه، متن و ترجمه عیر قابل استناد اند و مسئولیت آن ها را نمی پذیرم.)
... کجایند خورشیدهای تابان، کجایند ماه های فروزان، کجایندستارگان درخشنده، کجایند پرچم های دین و پایه های آگاهی، کجاست بقیة الله همو که بیرون از خاندان پاک هادیان نیست کجاست آن آماده برای برچیدن ریشه ستم کاران...
بخشی از دعای ندبه
********************************
استراتژی ظهور، اینک آخر الزمان، ظهور صغری، علائم آخر الزمانی ظهور، بوش همان دجال است؟ و هزار و یک عنوان مثل این ها هر روز و مخصوصا این روز ها جلویمان رژه می روند. تلویزیون هر جمعه بار ها کسی را نشان می دهد که کفش در دست گرفته و پا برهنه به سمت مسجد جمکران می رود. به کجا می رود؟ به کجا می رویم؟
من می گویم ما اهل بازی هستیم و مهدویت هم سوژه ی جذابی است برای بازیگری! آن هایی که وقت وفکر جماعتی را تلف می کنند تا از پیش خود برای نحوه ی ظهور و تشکیل دولت کریمه ی امام عصر(عج) استراتژی دربیاورند؛ توضیح دهند چه کسی این وظیفه ی خطیر را بر دوششان نهاده است؟ امام زمان به شما فرمود عمر بچه ی مردم را بگیرید و تشویقش کنید در اوهام خود طرخ اداره ی جامعه در زمان ظهور را بریزد؟ آیا امام زمان خواسته ی جدی تری از منو شما ندارند؟ معنی انتظار همین حرف های قلمبه و دهان پر کن است؟ خیال کردیدچهار تا لفظ خارجی این وسط آوردید و آسمان و ریسمان را به هم دوختید مبحث، علمی و دانشجویی و جوان پسند شد؟ شما شعوری هم برای مخاطب خود قائلید؟
مگر نگفتند کذب الوقاتون؟ پس با چه اجازه ای برای ظهور وقت تعیین می کنند؟ در قرآن و روایات معتبر چقدر زمان ظهور توصیف شده است که اینطور با طیب خاطر در باره ی آن زمان داد سخن می دهند؟ آیت الله امام خمینی وقتی انقلاب کرد، ادعای هیچ بستگی با ظهور نداشت و با حرف های غلو آمیز برخورد می کرد. حالا چه طور یک عده یک انتخابات معمولی را مقدمه ساز ظهور می نامند و دولتش را دولت کریمه؟
ما مخاطبان هم نباید به دنبال بازیگران برویم. چرا همیشه فکر می کنیم کسیکه حرفی می زند که تا به حال دیگری نگفته، او راست می گوید؟ صد و بیست و چهار هزار پیغمبر آمدند و همه یک حرف زدند.(اما هر بار با ژرفای بیشتر)می خواهیم خیال خود را راحت کنیم. چند تا سخنرانی از همین صد تا یه غاز ها شرکت کنیم و مداح چیزی از یوسف گم گشته بحواند و اشکی و آنگاه ما می شویم منتظران راستین امام غایب قائم!!
با اندک توجه در می یابیم که انتظار موعود چیز جدایی از اصل تدین و بندگی نیست. تنها راه ایجاد انتظار واقعی هممعرفت دینی و به خصوص معرفت و محبت امام است. بگذریم از این سخنرانان دم دستی ببینیم بزرگان ما در مورد حضرت مهدی چه راهی را معرفی می کنند. وقتی کسی فهمید امام و حجت خدا کیست و چه شانی دارد و نیاز خود به ارتباط با او را دریافت و لزوم وجود او را برای هدایتدرک کرد؛ انتظار واقعی در او شکل می گیرد. اگر کسی زیارت جامعه را تا حدی فهمید از سویدای جان آرزو می کند حجاب ها میان او و صاحب آن مناقب برداشته شود. عمل چنین فردی به عنوان منتظر واقعی هیچ چیز ویژه ای نیست مگر تعبد کامل و با معرفتدر پیشگاه الهی و تسلیم امر صاحب الامر بودن.
به امید آن که با پیروی از آل رسول به راستی منتظر روزگار پیروزیشان باشیم و با ظهور منجی قائم دوران رهایی را لمس کنیم.
دوست خوبم جواد درویش نقدی به این مطلب داشت که عینا در زیر می آید:
باسمه تعالی
اگر امام زمان هر زمان و با هر شرایطی ممکن است ظهور کند، پس چرا اصلا رفت!؟
اگر آمادگی ما برای ظهور مهم نیست، پس چرا امام زمان تا الان ظهور نکرده!؟
.
کذب الوقاتون
دوران کسانی که وقت ظهور تعیین میکنند فکر می کنم به سر آمده یا حد اقل تکامل فکری و معرفتی مردم به حدی رسیده که به آن اعتنایی نکنند. اما بحث شرایط ، زمینه سازی و آمادگی برای ظهور با تعیین وقت فرق میکند. (در این نقطه موضعمان مشترک است که نباید به فکر ناقص خود اکتفا کرد و باید به آیات و روایات رجوع کرد، اما عجیب است که آیات و روایات ما با آنچه شما می گویید فرق دارد!!) بحث آمادگی و زمینه سازی برای ظهور از مسلمات وظایف منتظران در عصر غیبت است که در روایات انگشت تاکید روی آن گذاشته اند. در این روایات صحبت از تشکیل گروهی (یا دولتی) است از افراد آرمانگرا ، خالص و با ایمان که با شمشیر عدالت به ستیز با ظلم و ستم بر می خیزند و به محض ظهور حضرت به سربازان سپاهش می پیوندند.(راستی آقا محسن اینجا جای بروز خشم فرو خورده ناشی از عملکرد دولت نیست! بهتره تو یه پست دیگه تحت عنوان نقد دولت نظرات انتقادی خودت رو بیان کنی و اونجا دیگه حرفای کوچه بازاریو حجت قرار ندی!!)
صحبت از سلسله قیام هایست(مثل قیام یمانی) که در اقسا نقاط پهنه گیتی به وقوع می پیوندد و به مثابه اتصال حلقه های به هم پیوسته رشته ایست که زمینه ساز تحقق قیام قائم - یعنی حلقه نهایی رشته مبارزاتی حق علیه باطل- است.
صحبت از آمادگی نظامی منتظران برای ظهور منجی حتی با تهیه یک تیر است!
صحبت از پرده های تیره و تاریست از جنس غفلت که رو چشمان خویش کشیده ایم و آن را غیبت نامیده ایم.
اما به راستی که
غیبته منا....
مایی که همه جا برگ برنده اسلام و بخصوص تشیع را احکام اجتماعی و حکومتی میدانیم، چرا به این نقطه که میرسیم سعی در به انزوا کشیدن دین و محدود کردن قلمرو آن در حوزه شخصی افراد داریم؟!
مایی که محمد(ص) را خاتم پیامبران و دینش را دین پایانی که کامل کننده و تآیید کننده دین پیامبران پیشین است، میدانیم و رمز تداوم دین و راز ختم نبوت را در احیا ارزشها و تبیین و ترجمه احکام به اقتضای زمان و مکان و زبان مردم هر دوره، می دانیم ؛ چرا به این نقطه که میرسیم تا غالب سخن تغییر میکند(بدون اینکه محتوا دستخوش تغییری شود)، فریاد بدعت سر می دهیم؟!
مایی که روش اسلام را مسیر نمایی و نه به مقصد رسانی می دانیم؛ چرا به این نقطه که میرسیم، دریافت نشانه های ظهور از روایات و تطبیق و تعیین مصادیق آن با توجه به شرایط زمان را تعیین وقت می نامیم و علم "کذب الوقاتون" را بلند می کنیم!؟
شاید ریشه اختلاف نظر ما در این حوزه در دو نوع بینش مختلفی است که از پدیده ظهور وجود دارد:
در بینش اول ظهور نوعی سازمان یافتگی و نظام مندیست که معلول پریشانی و هرج و مرج است. لذا در این بینش هرکس در راه اصلاح گام بردارد وعامل باز دارنده ای برای این پریشانی شود پدیده ظهور را به تاخیر می اندازد.
اما در بینش دوم که منطبق با روایات و آیات صریح قران است ( *الذین ان مکنا هم فی الارض و اقاموا الصلاه و آتوا الزکاه و آمروا بالمعروف و نهوا عن المنکر*که امام باقر(ع) میفرماید این آیه برای آل محمد و مهدی(عج) و اصحاب اوست. و دها آیه و روایت دیگر) یک منتظر یک مفسد نیست بلکه یک مصلح است یک مصلح که فارغ از حوزه انتظار و مهدویت، وظایفش- اعم از وظایف شخصی واجتماعی- کاملا در اسلام تبیین شده؛ انتظار هم چیز جدایی از اسلام نیست که بتوان برای آن دستور العمل جدید تعریف کرد! بلکه حتی در روایات از آن به عنوان با فضیلت ترین اعمال یاد شده و ناگفته پیداست که این انتظار، انتظاریست سازنده که خود سازی و جامعه سازی را توامان به همراه دارد همانطور که مشی اصلی اسلام هم در سازندگی و اصلاح بر همین منوال است.
.
از همه این بحث های عقیدتی که بگذریم، این سوال همیشه برای من مطرح است که
چگونه می توان ادعا کرد در انتظار مهمانی هستیم
مهمانی که از همه کس برای ما عزیزتر است
در حالی که نه به استقبالش میرویم و نه فضا را برای حضورش آماده و مزین میکنیم!؟
.
به قول خواجه شیراز
قومی به جد وجحد نهادند وصل دوست.......قوم دگر حواله به تقدیر می کنند
و اما پاسخ من به این دوست عزیز:
به گمانم آقا جواد شما ذهنیت خود از بنده و افکارم را نقد کرده ای نه متن نوشته شده را!
۱-چه کسی ادعا کرد که شرایط ظهور و آمادگی ما مهم نیست؟ اتفاقا وظیفه ی منتظر همین است.قرآن ظاهرا در مورد نیکان از انصار می فرماید(ممکن است اشتباه کنم خودتان مراجعه کنید یعنی نقل هایم قابل استناد نیست چون نمی خواهم روزه ام باطل شود): وَ الَّذينَ تَبَوَّؤُا الدَّارَ وَ الْإيمانَ مِنْ قَبْلِهِمْ يُحِبُّونَ مَنْ هاجَرَ إِلَيْهِم... ما نیز باید آماده ی ظهور شویم اما این آمادگی همان تحصیل ایمان و تقوا است. از ما همین خواسته شده است. بله در امور اجتماعی هم باید تقوا را رعایت کرد و اگر لازم بود حتی قیام کرد و حکومت تشکیل داد. اما نمی توان با این توجیه و به اسم زمینه سازی ظهور هر کاری کرد.
وظایف منتظر همان است که در کتاب و سنت آمده همین. مقصود بنده در این متن این بود که به چهار تا کلمه قلمبه که این روز ها رایج است دل خوش نکنیم انتظار یعنی رعایت تقوا در همه زمینه ها. دنبال چیز جدید و دیگری نرویم و ذهن خود و دیگران را هم از وظیفه ی اصلی پرت نکنیم. برای خود و دیگران هم فضل و کرامات بی جا نتراشیم.
۲-من هم روایاتی در مورد قیام های پیش از ظهور شنیده ام همچنین در شکست پرچم هایی که پیش از ظهور افراشته می شوند و البته در مورد سند و دلالت آنها اطلاع دقیقی ندارم اما نفهمیدم چگونه به بحث ما مربوط می شوند.
۳-نمی توانم بی تردید تنها حکمت غیبت را عدم آمادگی مردم بدانم ولی بعید نیست از حکمت های غیبت باشد الله اعلم .
۴-برگ برنده ی اسلام حقانیت اوست نه احکام اجتماعیش. چون اصولا نگاه برون دینی به احکام هر دینی را درست نمی دانم احکام اجتماعی هم به عنوان یک امر درون دینی برگ برنده ی دین محسوب نمی شود. اما من در هیچ کجا از متنم منکر احکام اجتماعی دین نشدم چرا که مثل سایر احکام بسیار مهم هستند.
۵-من کسی را نمی شناسم که ادعا کند:"ظهور نوعی سازمان یافتگی و نظام مندیست که معلول پریشانی و هرج و مرج است. لذا در این بینش هرکس در راه اصلاح گام بردارد وعامل باز دارنده ای برای این پریشانی شود پدیده ظهور را به تاخیر می اندازد." این منطقی نیست که ما یک خرف احمقانه را به یک عده نسبت دهیم و برای انتقاد از آن ها به آن حرف خود ساخته بتازیم.همین هایی که متهم به این سخن اند سال ها علیه بهاییت با شیوه های خود فعالیت کرده اند اگر فکرشان این بود چرا سعی داشتند جلوی این فساد اندیشه را بگیرند آن هم با آن گستردگی و سازمان دهی که انجمن حجتیه داشت من از عقاید و سلایق غلطشان دفاع نمی کنم اما این حرف ها بی انصافی است.
تازه نکته این جاست اصلا بحث ما ربطی به اندیشه ای که شما به کسانی نسبت داده و نقد کردی نداشت حکایت شما حکایت آن کسی است که گفته بود:"خسن و خسین هر سه دختران مغاویه اند." من کجا گفتم نباید در زمان غیبت با فساد جنگید؟ همه ی پیام من این بود که باید تلاشمان را روی رعایت تقوا و بندگی خدا متمرکز کنیم نه حرف ها و کار های من درآوردی.
ودر آخر از این که به نوشته ی من توجه کردی و در موردش قلم زدی ممنونم. الهی انطقنی بالهدی والهمنی التقوی
ترجمه ی آزاد 1-12 نجم
دیگر مطمئن شده ام انتظار ساختن فیلمی در قد و قواره ی آژانس شیشه ای توسط حاتمی کیا، عبث است.
به نام پدر هم به دل ما چنگی نزد. من پیام مختصر فیلم را این گونه یافتم: نسل امروز قربانی آرمان خواهی پدران و مادران خود شده و فرصت انتخاب از او گرفته و ناخواسته وارد یک جنگ شده است که هنوز هم ادامه دارد.
حاتمی کیا خارج ساختن مین های دوران جنگ را وظیفه ی امروز رزمندگان سابق می داند. چه دشمن کاشته باشدشان چه خودی باید امروز مین ها را از خاک ایران رفت.
این کاملا طبیعی است، هر نسلی میراث دار پدران خود است. ولی پدران ما قدری اثر گذار تر بوده اند چون انقلاب کرده اند و از میهن در مقابل هجوم بیگانه دفاع کرده اند و هر نسلی می تواند راهی جدید برگزیند. اگر منظور از مین، خود مین و هر خرابی ناشی از جنگ است من هم موافقم که باید بر طرف شود اما توسط همه ی ایرانیان. رزمندگان جرمی مرتکب نشده اند که با انجام این کار به عنوان وظیفه ی اختصاصی، جبران ما فات کنند.
اما اگر قصد حاتمی کیا از مین، روحیه ی انقلابی و جهاد طلبی و آرزوی شهادت است که پدرانمان درسینه هامان کاشته اند و روح ملت ایران در جنگ آموخت؛ باید با افتخار بگویم کور خوانده، ما زیر بمباران بعثی ها به دنیا آمده ایم با تهدید دائمی موشک باران شیر نوشیده ایم و تنها آن گاه که پس از مدت ها پدرانمان از نبرد بر می گشتند در آغوششان بوده ایم و درس ظلم ستیزی و عزت گرفتیم. پس زحمت زیادی به خود ندهند این جور مین ها فقط با انفجار خنثی می شود. اگر هم خیلی رنجیده اند به پدرمان حسین (ع) شکایت کنند که عافیت طلبی دنیا زدگان را نیاموختمان!

در باره ی انقلاب مشروطه چه بسا پژوهندگان بزرگی که سر در گمند. اما من هم می خواهم با همه ی بضاعت ناچیز خود جسورانه نظری در میانه دهم که البته تناسبی با نظرات برخی صاحبان نظر هم دارد. (از جمله قسمتی از تحلیل اخیر عزت الله سحابی)
مشروطه به آن سبک مال جامعه ی ما نبود. نه این که ما عقب مانده بودیم یا الزاما ایده ایده ی بدی بود. ایده با فرهنگ ما و ساختار اجتماعی و طبقاتی ما سازگار نبود. شاید در آن غوغا فقط سفارت انگلیس بود که می دانست دقیقا به دنبال چیست و چرا. اهداف استعماری با یک مشروطه ی انگلیسی بسیار بهتر دنبال می شد و بیداری و اعتراض دیر تر و کنترل شده تر و نرم تر روی می داد.
اما این مشروطه ابدا آن چیزی نبود که در اروپا وجود داشت و آب دهان منور الفکر ها را راه انداخته بود. اصلا زمینه ها وبنیان های دیگری در ایران وجود داشت. شاید همان عدالت خانه برای ما کار ساز تر بود. در ساخمان سازی هم اقلیم و فرهنگ محل ساختمان باید لحاظ شود چه رسد به پی ریزی اساس اداره ی مملکت! همیشه ما در فرایند تجدد دچار این مصیبت هستیم. یعنی حتی به فرض آن که یک تغییر در زادگاه خود امر مفیدی بوده در تناسب آن با محیط ما بحث مفصلی است.
در این بین افراد (به فرض صادق بودن و عدم شائبه ی خیانت که آن هم کم نیست) جایی میان این طیف هستند:
-عده ای در بست هر آنچه در ممالک غربی روی داده را بهترین الگوی سعادت می دانند و کمر به اجرای بی کم و کاست آن می بندند. سنت های پیشین را هم یا اصلا درخور توجه نمی دانند یا نهایتا برای یادگاری راهی موزه شان می کنند. روشنفکران لائیک مهم ترین جریان این دسته اند.
-گروهی قدری یا حتی عمیقا به سنت خود علاقه دارند اما باز هم از قید راه و رسم فرنگ بیرون نیستند. اینان اغلب سعی می کنند میان سنت خود و مسلک نوین مورد ارادتشان هم خوانی بیندازند و هر طور هست نشان دهند سنت ناب هم همین حرف های متجددانه را می گفته. در این راه دست به دامان تفسیر ها و تاویل های جدید از سنت می شوند و سعی دارند با حفظ بخشی از سنت که آن را هسته می نامند بخش های نا همخوان آن با تجدد را تحت عنوان پوسته تغییر دهند. من اغلب روشنفکران دینی را از این دسته می دانم.(رجوع شود به "تجربه ی تراژیک روشنفکری دینی" در همین روزنوشت)
-برخی هم با اصل قرار دادن اصول سنت به سراغ تجدد رفته اند تا آن را پالایش کنند و جا های به درد خور آن را استفاده کنند. اما اکثرا نگاهشان به تجدد سطحی بوده ولایه های پنهان آن را ندیده اند. خیلی جا ها روش های نوین به صورت یک نظام کلی و غیر قابل تفکیک است که در نظر اول متوجه آن نمی شویم و افراد این دسته بخاطر استفاده از قسمتی به ورطه ی دیگر بخش ها افتاده اند.
-دسته ی آخر بنا را بر بدبینی نسبت به مدرنیته و تمام آموزه های مدرن نهاده اند و در برخورد با آن نهایت احتیاط را بخرج می دهند. در این دیدگاه آموزه های نوین غلط اند مگر آن که ثابت شود هیچ تناقضی با اصول سنت در آن ها نیست.
به نظر من با در نظر گرفتن سنت اسلامی به عنوان سنت می توان تا حدودی به عوامل پراکندگی و تضاد میان فعالان دوره ی مشوطه (که از مقاطع مهم برخورد جامعه ی ایران با مدرنیته است) پی برد و در یک سر طیف تقی زاده و در سوی مقابل شیخ فضل الله را تحلیل کرد.

من فردا جلوی دفتر سازمان ملل آمریکایی تنفرم را از این سگدونی متعفن اعلام خواهم کرد.
باید به پا خاست و ما را تکیه گاهی جز زانوان خود نیست که ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم
چه بی بهره ماندند میهمانان بر غیر تو و چه زیان کردند آنان که به غیر تو روی انداختند.(بخشی از دعایی در این ماه)
فرا رسیدن ماه رجب، ماه خدا بر همگان خجسته باد. درِ مهر پروردگار گشاده است و ندای این الرجبیون بلند!
خوشا به روز آنان که دریابند...

عکس از شیما علومی
من دیروز لباس سرخ نپوشیدم، پارچه و مقوای سرخ هم در دست نگرفتم، شعار کارگری ندادم، موقع قرائت نامه هم حضور نداشتم و باهمه ی مفاد آن موافق نبودم(نامه را بعدا خواندم) بلکه عکس کودک مجروح لبنانی در دست با شعار "دريغ از شاخههاي زيتوني كه شكست" همراه کسانی بودم که به باز گذاشتن زنجیر اسرائیل درنده اعتراض داشتند.
من در راهپیمایی سازمان تبلیغات هم شرکت کردم هرچند "نیاز امروز را عمل مستقل می دانم" با ابتکار ودعوت نهاد های مردمی وخود جوش. (به مقاله ای باهمین عنوان در همین روز نوشت توجه کنید.)
اگر مسلمان ها تجمعی در این زمینه زاه بیندازند بدیهی است که شرکت در آن برای من ارجح است. من رو در رو به بعضی دوستان گفته ام باز هم می گویم: به فکر کار های مفید و معقول باشید، نه رویایی و تخیلی مثلا تجمع مقابل دفتر سازمان ملل در اعتراض به بی عرضگی و بی مصرفی و نوکر صفتی آن سازمان در مقابل امریکا کار خوبی به نظر می رسد. البته دوستان غیرت جانانه خود را روی شیشه های ساختمان خالی نکنند چون هزینه اش از جیب و آبروی مردم ایران می رود!

تبلیغات مبتذل تلویزیون ایران باعث نشه اصل فاجعه رو هم نبینیم:
این لینک رو صادق معرفی کرد حتما ببینید:
http://fromisraeltolebanon.info
(لعن نه ناسزا و دشنام است نه نشانه ضعف. خدا در قرآن لعن کردن را به خود و مومنان هم نسبت داده است مثل آیه بالا.)
رحمت و نصرت و درود پروردگار بر مجاهدین نستوه راه خدا!
نهج البلاغة، خطبه 27، صفحهى 69:
أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ الْجِهَادَ بَابٌ مِنْ أَبْوَابِ الْجَنَّةِ فَتَحَهُ اللَّهُ لِخَاصَّةِ أَوْلِيَائِهِ وَ هُوَ لِبَاسُ التَّقْوَى وَ دِرْعُ اللَّهِ الْحَصِينَةُ وَ جُنَّتُهُ الْوَثِيقَةُ فَمَنْ تَرَكَهُ رَغْبَةً عَنْهُ أَلْبَسَهُ اللَّهُ ثَوْبَ الذُّلِّ وَ شَمِلَهُ الْبَلَاءُ وَ دُيِّثَ بِالصَّغَارِ وَ الْقَمَاءَةِ وَ ضُرِبَ عَلَى قَلْبِهِ بِالْإِسْهَابِ وَ أُدِيلَ الْحَقُّ مِنْهُ بِتَضْيِيعِ الْجِهَادِ وَ سِيمَ الْخَسْفَ وَ مُنِعَ النَّصَفَ
جهاد درى از درهاى بهشت است كه خداوند آنرا (بروى) دوستان خاصه خويش گشوده است و آن لباس تقوى و زره استوار و سپر محكم خداوند است. پس هر كه از آن (از روى بىميلى و بىاعتنائى) دورى جويد خداوند او را جامه ذلت و پستى بپوشاند و بانواع گرفتاريها مبتلا سازد و در اثر حقارت و نيازمندى (ناشى از عدم شركت در پيكار با كفّار و دشمنان دين) ذليل و خوار گردد و عقل و خرد از دل او برداشته شود و با تباه ساختن امر جهاد حقّ از او زائل شده و در نتيجه بمشقت و سختى مىافتد و از انصاف و داد محروم گردد.
بجای خود اهل جدال احسن و بحث فکری هستیم اما صهیونیست ها و همه ی نامردان عالم بدانند "ما فرزندان خیبریم" و ندای مولایمان علی هنوز در گوشمان طنین دارد و این را مثل پدرانمان ثابت خواهیم کرد.

