تبليغاتX
سنت مآب

سنت مآب

بسم الله الرحمن الرحیم * فبشر عباد الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه * یاد داشت های گهگدار

 

 

لطفا به نشانی جدید مراجعه کنید:

 

http://chitchian.blogfa.com

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 15:2  توسط محمد محسن چیت چیان  | 

...فَأَعْذَرَ فِي الدُّعَاءِ وَ مَنَحَ النُّصْحَ‏

وَ بَذَلَ مُهْجَتَهُ فِيكَ لِيَسْتَنْقِذَ عِبَادَكَ مِنَ الْجَهَالَةِ وَ حَيْرَةِ الضَّلاَلَة...

 او در دعوت به حق رفع هر عذر از امت كرد و اندرز و نصيحت امت را با عطوفت و مهربانى انجام داد

 و خون پاكش را در راه تو به خاك ريخت تا بندگانت را از جهالت و سرگشتگی گمراهى نجات دهد...

بخشی از زیارت اربعین حسین علیه السلام

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 17:46  توسط محمد محسن چیت چیان  | 

با این همه هنوز هم به کنکور امسالم امیدوارم چون به معجزه اعتقاد دارم.

بنا بر عرض حال نویسی نداشته و ندارم. این یکی را ببخشید!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 15:38  توسط محمد محسن چیت چیان  | 

در سالگرد انقلاب بزرگ مردم ایران هستیم. برای بار دیگر یاد آوری می کنم نباید تبلیغات نچسب و مبتذل دولتی باعث شود نسبت به افتخارات و ارزش های بزرگ و مردمی خود مثل انقلاب و جنگ بی تفاوت شویم.

 درود بر شهیدان راه خدا. درود بر رهبر بزرگ انقلاب توده های مسلمان. درود بر همه آنان که در راه ایمان راستین خود جان فشانی کردند و آزادی، استقلال، شرافت و دین خود را نه با گدایی از سفلگان که با مبارزه ی بی امان بدست آوردند. به راستی زندگی را اگر معنایی باشد آن معنا هیچ نیست جز قیام برای حق. تاریخ معاصر ملت ما گواه این حقیقت است.

این سرود را در روز ورود امام به ایران، جمعی از دانش آموزان مدرسه ی علوی اجرا کردند:

 

برخیزید برخیزید برخیزید
برخیزید ای شهیدان راه خدا
ای کرده بهر احیای حق جان فدا
کز قطره قطره‌ی خون پاک شما
می‌روید تا ابد در وطن لاله‌ها
برخیزید برخیزید
برخیزید رهبر آمد کنون در کنارتان
تا سازد غرقه در بوسه خاک مزارتان
تا گیرد خونبهای شهیدان ز اهرمن
باز آمد رهبر ما پی یاری وطن
برخیزید برخیزید
جاویدان زندگی جوشد از خاک هر شهید
باز روید لاله از تربت پاک هر شهید
ای انسان چون شهادت سر آغاز زندگیست
مرگ سرخ رمز آزادی و راز زندگیست
برخیزید برخیزید
برخیزید ای شهیدان راه خدا
ای کرده بهر احیای حق جان فدا
کز قطره قطره‌ی خون پاک شما

می‌روید تا ابد در وطن لاله‌ها
برخیزید برخیزید
در عالم مایه سرفرازی شهادت است

پیش ما مرگ در راه ایمان سعادت است
هر کس او در ره عدل و دین ره‌سپر شود
در این ره گر دهد جان ز کف زنده‌تر شود
برخیزید برخیزید
از دشت کربلا هر زمان آید این پیام
در راه عزت و افتخار و شرف قیام
تا انسان تن رها سازد از بند بندگی
عاشورا بر مجاهد دهد درس زندگی

دریافت فایل صوتی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 22:0  توسط محمد محسن چیت چیان  | 

دریافت فونت نستعلیق

وصيتنامه امام حسین علیه السلام
بسم اللّه الرحمن الرحيم

 هذا ما اوصى به الحسين بن علي الى اخيه محمد بن الحنفية. يشهـد ان لا اله الا اللّه وحده لا شريك له و ان محمدا عبده و رسوله ، جاء بالحق من عند الحق و ان الجنة و النار حق و ان الساعة اتية لا ريب فيها و ان اللّه يبعث من في القبور، و اني لم اخرج اشرا و لا بطـرا و لا مفسدا و لا ظالما و انما خرجت لطلب الاصلاح في امة جدي (ص) اريد ان امر بالمعروف و انهی عن المنكر و اسير بسيرة جدي و ابي علي ابن ابي طالب (ع). فمن قبلني بقبول الحق فاللّه اولى بالحق و من رد علي هذا اصبر حتى يقضي اللّه بيني و بين القوم بالحق و هو خير الحاكمين و هذه وصيتي يا اخي اليك "و ما توفيقي الا باللّه عليه توكلت و اليه انيب".     بحار، 44/329

محمد بن حنفيه  خدمت برادرش سيدالشهدا علیه السلام رسید و حضرت را از رفتن به سمت عراق بر حذر داشت. حضرت از تصمیم خود بازنگشنند آنگاه این وصيتنامه را نوشتند و به دست برادر سپردند: اين وصیت حسین بن علی است به برادرش محمد بن حنفيه: شهادت مى دهد به اینکه جز الله خدایی نیست، یگانه است و او را شریکی نیست و اینکه محمد، بنده و فرستاده ی اوست که به حق از جانب حق آمد و اينكه بهشت و آتش حق است و قيامت بدون هيچ شكى آمدنیست و خداوند هر که در قبر هاست را زنده مى كند؛ خروج و قيـام من از روى سركشى و خوشگذرانى و فساد و ظلم نيست، تنها براى اصلاح در امت جدم(ص) قیام کردم و می خواهم به معروف امر کنم و از منكر بازدارم و به سيره جدم(ص) و پدرم على بن ابیطالب عمـل کنم. پـس هر كس مرا به درستی قبول كند خدا به (پاداش) درستی سزاوار تر است و هر كه و هرکه این (قیام) را رد كند، صبر مى كنم تاخداوند بين من و این گروه قضاوت كند که او بهترین حاکمان است. برادرم ! اين وصيت من به تواست و توفيق من نیست مگر به خداوند بر او توكل کردم و به سوی او باز می گردم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 3:2  توسط محمد محسن چیت چیان  | 

 

هر پديده اي در اين عالم ملزومات خود را دارد. علما هم گفته اند مقدمه ي واجب، واجب است.

*****

در نظام هاي سياسي مردم سالار يا دموكرات يا اجمالاً مردمي، چاره اي نیست جز اينكه يكي از دو دورنما پيش گرفته شود: در حالت نخست نظر مردم اِعمال مي شود اما به طور اتفاقي و توده  وار. حزبي وجود ندارد كه هيچ، مقدمات پيدايش احزاب واقعي، يعني نهادهاي اجتماعي ـ اقتصادي هم نيستند. طبقات شكل نگرفته اند. مبناي انتخاب افراد براي رأي دادن قيافه، حرف زدن، نحوه ي تبليغات و ... است در واقع هيچ ملاك عيني و روشني براي رأي دادن وجود ندارد. هر دفعه كسي شعارش گل مي كند و رأي مي آورد و رأي آوردن او تازه شروع داستان است.      

فردي كه رأي آورده خود را بلاواسطه متكي به مردم مي داند. بنابراين به هيچ گروهي خود را متعهد نمي بيند. او به هيچ برنامه ي تنظيم شده اي هم پایبند نخواهد بود چون او فرد ديگري است و روزگار قدرت او روزگاري ديگر. به اين ترتيب نه تنها مسئولين اتوبوسي عوض مي شوند كه جاده و جهت حركت هم اين اسو و آن سو مي رود .

برنامه هاي كلان و چشم اندازهاي تدوين شده به هيچ انگاشته مي شوند و يك تعداد از افراد كه به طور محفلي يا اتفاقي به مسئوليت مي رسند در مسند حاكميت قرار مي گيرند. هيچ كدام از مسئولين پيش از انتخاب معلوم نبوده اند. يعني صرفاً يك شخص رأي آورده است بدون اينكه برنامه ها و تيم كاريش از پيش شناخته شده باشد.

نبايد اين نحوه حركت توده وار و كاتوره اي را با انقلاب هاي ريشه دار اشتباه گرفت. درست است كه طی انقلاب هم در برنامه ها و مسئولين و حاكمان تغيير كلي ايجاد مي شود اما اين تغييرات ريشه در اعماق فرهنگ يك جامعه دارند. انقلاب وقتي حاكميت فضا را براي نيروهاي اجتماعي به نقطه اي غيرقابل تحمل برساند اتفاق مي افتد، آن هم در هر صد سال شايد يك بار يا دوبار، نه هر چهارسال يا هشت سال يكبار.

خود انقلاب هم هزينه بسياري دارد اما جامعه بخاطر هستي خود اين هزينه ها را به جان مي خرد اما هزينه هاي تغييرات بي حساب توده اي چگونه توجيه مي شود؟

اگر توسعه زيربنايي در بستر سازندگي دولتي امكان پذير باشد،توسعه ي توليدي و خدماتي كه پس از آن و با استفاده از زيرساخت هاي دوران سازندگي شكل مي گيرد؛ بدون وارد شدن بخش خصوصي قطعاً ناممكن است. چرا كه توليد كالا و خدمات فقط با بهره وري و ايده پردازي مدیریت خصوصي قابل رقابت مي شود. خواه این بخش خصوصی سرمایه داران باشند، خواه تعاونی های کارگری، در هر صورت برای پیشرفت اقتصادی باید مدیریت ناکارامد دولتی را کنار گذاشت.

سرمايه گذاري و كار غيردولتي فقط زماني متصور است كه قانون، سياست گذاري، برنامه ریزی و مديريت ثبات و پايداري داشته باشد. بسيار روشن است كه يك نفر از طبقه ي متوسط اگر احساس امنيت نكند، پس انداز خود را راكد مي كند، زمين وطلا مي خرد. بهدین ترتیب سرمايه هاي مالي و كاري طبقه ي متوسط هيچ گاه به هم نخواهد پيوست و كاري را پيش نخواهد برد. سرمايه هاي كلان هم به نحوي از كشور خارج مي شوند و سرمايه گذاری خارجي هم در بی ضابطگی اقتصادی نا ممکن است.

دموكراسي توده اي بهترين فرصت را براي افراد بي بنيه اما عوام فريب مهيا مي كند تا به راحتي هر چه تمام تر بر امور مملكت مسلط شوند. مدتي فرصت توسعه ي كشور را به هدر دهند و سرآخر هم نارضايتي ها گروه ديگري را به جاي آنها بنشاند تا اين دور باطل ادامه يابد. وقتي حزب نيست، پاسخ گويي هم نيست. صاحب قدرت اجرایی فكر مي كند كه اگر هم اوضاع وخيم شد كنار مي رود و به كار ديگري مي پردازد. اما حزب منافع دراز مدت دارد و مي داند كه اگر بي گدار به آب بزند، تا سالها توان سربلند كردن نخواهد داشت.

 

اما چشم انداز دوم براي دموكراسي يك نظام ساختار يافته است. نهادهاي اجتماعي و اقتصادي تشكيل شده اند. بر اساس فرهنگ و منافع خود ايده آل هايي دارند و براي نزديك شدن به آنها به كسب سهمي از قدرت سياسي مي انديشند و احزاب را تشكيل مي دهند.

افرادي كه براي مناصب حاكميت معرفي مي شوند ناچارند از درون احزاب بالا بيايند. چرا كه هر فرد بر اساس طبقه ي اجتماعي و سياسي خود، آمال خود را در برنامه هاي حزب خاصي مي بيند، بنابر اين به كانديداهاي منفرد اعتماد نمي كند و به كسي رأي مي دهد که برنامه ها و تيم كاري و سابقه ي سياسي او را مي شناسد.

گروهی كه رأي آورد مي داند كه براي حفظ منافع كشور و حزب خود نبايد هر چه بوده را نيست انگارد و از نو همه ي برنامه ها و مناصب را تعيين كند. چشم انداز كلي حركت جامعه که برآمده از نظر اكثر احزاب (یعنی نمايندگان اقشار جامعه) است را محترم می شمارد. احزاب پیروز با تمام توان مراقب مسئولين منتخب از حزب خود هستند چرا كه ادامه ي حيات سياسي آنها در گرو عملكرد آن افراد است. عرصه براي احزاب شكست خورده هم از حدي تنگ تر نمي شوند چون احزاب پيروز فكر روزي را هم كه جايشان عوض شود هستند و معمولا ناچارند چهارچوب تعامل با مخالفین خود را حفظ کنند. به اين ترتيب كليیت برنامه ها و مديريت از ثباتي برخوردار مي شود و امكان حركت به جلو، كار و سرمايه گذاري براي تمام اقشار جامعه در حد قابل قبولي با امنیت نسبی پيش مي آيد. کسی که کار نویی را شروع می کند این اطمینان را دارد که در آینده دخالت های دولت کار سود ده او را به ناگاه زیان ده نمی کند.  

البته اين نظام حزبي مشكلاتي هم دارد. يكي از اشكالات كنترل نشدن سرمايه است، سرمايه داران با در دست گرفتن ابزار تبليغاتي مي توانند افكار عمومي را به نفع خود هدايت كنند. ممكن است مثلاً حزب كارگر به صورت پنهاني با احزاب ديگر بسازد و در خلاف جهت نهاد اجتماعي خود اقدام كند اما مردم بخاطر تبليغات غلط رسانه ها متوجه نشوند و در واقع اقشاري از جامعه به استضعاف كشيده شوند. يعني به صورت كلي سرمايه دار دست بالا را در قدرت بدست آورد و با ايجاد انحصار در زمينه هاي مختلف قوانين را دور بزند يا به سود خود تغيير دهد و ديگران را متضرر كند. که قوانین قوی ضد انحصار و قوه ی قضائیه ی مستقل و قدرتمند می تواند این اشکال را در حدی رفع کند. با وجود تمام این اشکالات، اجمالاً به نظر مي رسد ساختار حزبي لازمه ي نظام دموكراتيك براي ثبات و حركت به جلو است.

جمهوري اسلامي، دموكراسي خالص نيست بلكه دموكراسي مشروط يا كنترل شده است. بنابراين مي توان اميدوار بود كه عوامل كنترلي در ايران بتوانند جلوي اشكالات عمده ي ساختار حزبي را بگيرند و اجازه ي ايجاد انحصار و استضعاف را ندهند. اما رسيدن به ساختار حزبي واقعي حركتي اجتماعي را مي طلبد. چرا كه احزاب دولت ساخته اصلاً كارايي مورد نظر را ندارند، معايب احزاب را دارند بدون اينكه محاسنش را داشته باشند. حزب دولت ساخته يك باند قدرت صرف است چرا كه به نهادهاي اجتماعي و اقتصادي متكي نيست. (شايد به چيزي مثل درآمد منابع ملي مثل نفت تكيه كند.)

خواست اجتماعي از آگاهي اقشار و طبقات به منافع و ايده آل هاي خود و عزم براي سهم داشتن از قدرت براي نزديك شدن به آن آرمان ها سرچشمه می گیرد. نطفه ي احزاب بايد در متن جامعه منعقد شود نه در دولت و نه در دانشگاه و نه در محفل هاي روشنفكري محض. روشنفكران و دانشگاهيان اگر حرفشان خريدار داشته باشد مي توانند حزبي به راه بيندازند اما حزب واقعي بر بستر نهادهاي اجتماعي و اقتصادي واقعي ايجاد مي شود.

ما دانشجویان، هركداممان از یک لایه ی اجتماع برخاسته ايم و خود را متعلق به طيفي از جامعه مي دانيم. كارگر، متوسط سنتي، متوسط مدرن، تكنوكرات دولتي، دهقان، زمين دار، صاحب صنعت، پيشه ور، تاجر، كارمند؛ از نظر فرهنگي هم متعلق به جايگاهي هستيم. بهترين فعاليت اجتماعي ما شايد شناخت منافع و ايده آل هاي طبقه ي خود و كل جامعه و معرفي آن به هم قطاران خود باشد تا از اين رهگذار بتوانيم به يك نظام ساختار يافته نزديك شويم تا ميهنمان از بي برنامگي و حركت كور و تصادفي نجات يابد. ما اقشار مختلف ايران، اگر نظام مردمي و جمهوري مي خواهيم و انتظار پيشرفت هم داريم ناگزيريم نيروهاي اجتماعي را تشكيل دهيم تا در مسيري بر آمده از خواست مردم، پيوسته و مطمئن حركت كنيم.

جمهوري اسلامي از عمق فرهنگ ايران اسلامي برخاسته است. در جهاد براي ايجاد و حفظ آن بهترين فرزندان ملت به شهادت رسيده ند. نبايد بگذاريم عده اي بخاطر تنگ نظري جلوي سازمان يافتن جامعه و نهادسازي اجتماعي را بگيرند. نظام ساختار یافته نه تنها پيشرفت كشور را امکان پذیر میکند بلكه باعث می شودکه اگر اشتباهي هم در عمل رخ داد احزاب عامل آن اشتباه زير سوال بروند و بحران كارآمدي و مشروعيت براي كل نظام پيش نیاید.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 17:11  توسط محمد محسن چیت چیان  | 

وقتی به سلامتی و سرخوشی کنکورتو دادی و نتیجه ات هم اومد، بلند گفتی تق ...! یعنی اینکه پات به یه جایی خورد، یعنی اینکه دیگه تو فضا معلق نیستی. به یه جایی تکیه کردی، پا گذاشتی، اما کور خوندی خیال کردی. صد رحمت به دوره ی دانش آموزی که با همه ی بلاتکلیفی، تکلیفت مشخص تر از دانشجویی­ات بود. مدرسه­ی پنجاه و خورده ای ساله به از دانشگاه چهل و خورده­ای ساله! می­خوام از کارات و جاهات تو دانشگاه بگم، اصلاً از درسهات نمی گم. معدل B و درس خوندن لک و لک کج دار و مریز حرف گفتنی نداره. عمده، آتیشیه سوزوندی و نسوزوندی.

یک سال آزگار تو پیش­دانشگاهی در حسرت یک برنامه کوه  درست و درمون مونده بودی پس اصلاً عجیب نبود که از همون مهر شروع کنی به کوه رفتن با گروه کوه. یه کم هم سازماندهی یاد گرفتی. چهار تا شعر حماسی هم خوندی و حال کردی. گیرم سرود فدایی یا مجاهد یا مسلمون مهم حماسی بودنش بود که تو کوه ببردت تو توهم دهه­ی پنجاه و مبارزه! تو به خیالت در راه خدا یکی هم به خیالش در راه خلق!

تربیت خانواده و شرایط و اون چیزی که از اعتقاد داشتی باعث می شد که گذارت به مسجد دانشگاه هم زیاد بیفته و به تبع اون و بالطبع با برنامه های هیأت الزهرا هم آشنا بشی که شدی و کم کم دستی هم از دور بر آتش گرفتی.

  کی به توی کورسی نرونده گفت بری تو تمرینای گروه دوچرخه سواری شرکت کنی که دستت همون اولای سال اول چنان زخمی بشه که تا حالا که اولای سال چهار مه جاش بمونه؟!

اردوی مشهد ورودی ها و اردوی مشهد بین دو ترم و چند تا برنامه ی گروه کوه انگار کم بود، به ارودی مناطق جنگی جنوب بسیج هم رفتی، درست قبل از تعطیلات نوروز. این شروع آشنایی با بسیج بود. کله ی تو داغ، انتخابات ریاست جمهوری هم نزدیک پس نتیجه ی این آشنایی ناگفته پیداست.

در روزنامه خوندن و سیاست بافتن و حرفای قلمبه سلمبه گفتن دستی داشتی این شد که کارت تو واحد سیاسی بسیج گرفت. یهو شدی مسئول پانل خبری – فرهنگی بسیج! توی ویژه نامه های انتخاباتی هم نوشتی. درسته که بسیج می گفت هدفش حضور حداکثری بچه هاس، درسته که تو خودت طرفدار لاریجانی بودی اما اینها هیچ کدوم باعث نمی شد که تو خیل طرفداران دکتر احمدی نژاد در بسیج هضم نشی و خودت اینو نفهمیدی!

انتخابات، سکوی پرتاب مهمی بود. این شد که در دوره ی مسئول مقتدر واحد سیاسی بسیج تو فعال بودی. اما درکت از بسیج هیچ وقت درست و کامل نبود. تو عمرت، حتی اون موقع هم که فعال بودی عضو رسمی بسیج نبودی. بسیجی نبودی با بچه هاش رفیق بودی و رفیق هم موندی اما بعداً  فهمیدی که بسیجی نیستی. یادش بخیر اون موقع رئیس بسیج خیلی خوردنی بود. خوردنی هم موند. هنوزم با خیال راحت می تونی پشت سرش نماز بخونی، ازش خوشت می اومد. با انجمنی ها هم تعامل خوبی داشت، آدم عاقلی بود.وجهه­ی بسیج رو بعد از اون رئیس که الان مدیر عامل پارس خودرو شده، خیلی درست کرد.

بعد از انتخابات مسئول واحد سیاسی عوض شد، مسئول بسیج هم. مسئولین جدید بچه های خیلی خوب اما ساده تری بودند.

ترم دوم سال دوم دانشجوی ات بود که شدی مسئول واحد سیاسی بسیج دانشجویی. چند تا جلسه گذاشتی و قدری هم برنامه ریختی اما چیزی از مسئول شدنت نگذشته بود که از اونجا گریختی.

ناسلامتی تو عضو شورای مرکزی و شورای تبیین مواضع  بسیج شده بودی (به عنوان مسؤل واحد سیاسی) اما در مورد اون فاجعه که بنا بود اجرایش کنند، هیچ جلسه شورای مرکزی تشکیل نشد.

هر جا ازت نظرتو پرسیدند گفتی که تا وقتی دانشجویان دانشگاه نمی خوان، نباید این کار انجام بشه. دون شأن شهیده که با مخالفت و به زور توی دانشگاه دفن شه. گفتی این کار، حداکثر مستحبه واجب که نیست! وقتی این همه مخالفت هست چرا اصرار دارید؟ اونم با کلی ضرر غیرقابل جبران! به تو که عضو شورای مرکزی بودی، گفتن اصلاً اون سردار تو این شرایط به ما شهید نمی ده! گفتن ما اصلاً بعد از تعطیلات در مورد اینکه در دانشگاه شهید دفن بشه یا نشه مشورت می کنیم و تصمیم می گیریم. توی خنگ باورت شد. وقتی روز دفن شهیدا بچه های دانشکده بهت گفتن تو صحن مسجد خبریه، درا قفله، گفتی بابا من خودم عضو شورای مرکزی ام، خبری نیست. اما خیلی خبرا بود... قرار بود ندانم کاری امثال تو و سوء استفاده ی بعضی ها و وقاحت و دریدگی بعضی های دیگه در بی احترامی به کسایی که جونشونو برای ایمان و وطن کف دست گذاشتن و جلو گلوله رفتن ثابت بشه! وقتی فهمیدی چه حبره که کار از کار گذشته بود و دیگه خیلی دیر بود. هنوز فکر می کردی فقط بحث تجمعه و از دفن شهدا به این زودی خبری نیست. نمی تونستی تو تجمع کسایی باشی که چند ساعت بعد به باقیمانده­ی جنازه­ی شهیدا توهین می کنن و موقع نماز جماعت سوت و کف می زنن. پس ترجیح دادی تو اون یکی تجمع باشی تا اقلاً در مقابل تدفین کمترین مخالفت صورت بگیره و آبروریزی و توهین کمتر بشه. درست یا غلط هنوز هم نفهمیدی! موضع تو تقریباً همون موضع هیأت بود.

شد آنچه شد! نه به قول موافقان از اون به بعد فضای دانشگاه روحانی شد و نه به قول مخالف­ها دانشگاه محل تجمعات غیر دانشجویان شد. حادثه آن قدر وقیح بود که امکان استفاده­ی سیاسی هم برای کسی وجود نداشت. فقط رئیس دانشگاه و بعضی دانشجویان کتک خوردند.

بگذریم از این....

دیگه نتوانستی تو بسیج بمونی دو تا دلیل داشتی اولاً بسیج هر قدر هم جای خوبی باشه تو می خواستی یه جایی باشی که مستقل باشه و گیر بده  به در و دیوار و بسیج این طوری تعریف نشده. ثانیاً این ماجرا نشونت داد که تو شرایط خاص یهو معلوم نیست از کجا یه تصمیم ساخته می شه و ضوابط و ساختار شکسته می شه و یه کاری انجام می شه. اینطوری نمی تونستی اونجا بمونی!

علت اول از قبل این ماجرای 22 اسفند و دفن شهدا هم برات معلوم بود و چند بار هم وسوسه شدی به عنوان مخالف خوان، بری توی انجمن اما چون از یک طرف بچه های بسیج رو دوست داشتی و از اون طرف می دیدی بچه های اون ور  چطور خرخره­ی همو سر بچه­بازی می­جون و از دوستی و اخلاق کمتر سراغی بینشون می شه گرفت، ترجیح می دادی تو همون بسیج بمونی اما با اتفاقی که اون روز افتاد حالیت شد که باید بری بیرون!

از همون زمانی که تو بسیج فعال بودی، نشریه چپ (سوسیالیستی، اون هم از نوع لنینی اش) پیشاهنگ رو می­خوندی. وقتی می خوندی، باز می رفتی تو توهم که دهه­ی پنجاهه و غیر از امثال تو، چپ های مارکیست – لنینسیت هم مشغول فعالیتند. اما شاید اون نشریه رو فقط  تو و چند تای دیگه می خوندید. کم کمک با واسطه هایی با مدیر مسئول و نویسنده و همه کاره­ی نشریه آشنا شدی. چند بار هم با هم صحبت کردید. از اینکه آدم جدی بود ازش خوشت اومد. دو- سه دهه از روزگار کرّ و فرّ اونا گذشته اما اونا خودشونو باز سازی نکردن و هنوز با اینکه ایران و لبنان رو می بینند، اصرار دارن که دین ابزار سرمایه داریه. هنوز در دُگم ماتریالیسم ضدعلمی بل ضد عقلی خودشون گیر کردن. همه چی ماده است!!! هنوزم تو دیالکتیکِ تاریخی شون یه روند تخلف ناپذیر یکتا برای تاریخ همه­ی جوامع تصور می کنن و هر چی تحلیل دارن زیربناش همون تحلیل طبقاتی برمبنای اقتصاد یا شیوه­ی تولیده و زیربار هیچ احتمال دیگه ای هم نمی رن! از قال مارکس علیه السلام!! که بگذریم مهم ترین تکیه گاه ادعا هاشون، همخوانی شگفت آور اجزای این نظریست.

اون مدیر مسئول رفت دانشگاه تهران و تو "خاک" شروع کرد به نوشتن. نشریه­اش هم بخاطر مطلب انتحاری که نوشت تعطیل شد.

خاک، ارگان چپ رادیکال (تندرو) تو دانشگاه تهرانه و یه گروه چپ دیگه هم تو دانشگاه­ها هست که تو اسمشو گذاشتی شبه توده­ای. بگذریم، با رفتن اون مدیر مسئول، قصه­ی چپ تو دانشگاهتون تموم نشد(چه بسا بودنشون برای تعدیل جو لیبرال دانشگاه بدم نباشه).  بازم چند نفری بودن و تو هم گپ و گفتی باهاشون داشتی بیشتر به مناسبت تاریخ و بیشتر توی دفتر مطالعات فرهنگی.

دفتر مطالعات فرهنگی جای خوبی بود، مخصوصاً برای تو که از کار اجرایی ضربه خورده بودی. سنت و مدرنیته رو بعد از اون که تو مدرسه­ی پنجاه و خورده­ای سالت خونده بودی توی دفتر هم خوندی و این بار به روایت ملکیان. مطلب، جالب بود و تو رو مطمئن کرد که مدرن نیستی. رفتی و اسم خودتو گذاشتی سنت مآب. یه خوبی دیگه اش این بود که با طیف اسلامگرای انجمن آشناتر شدی.

یه گروه مطالعاتی مستقل هم راه انداختی که جامعه شناسی بخونید. اولش تو مسجد بودید بعد باغ دلگشا بعد دفتر نقطه و چند جلسه آخر هم اتاق جلسات فوق برنامه (یونیون). سرجمع بد نبود یک سال و چند ماه دووم آورد. و الان از دلش یه حلقه مطالعات تاریخ معاصر دیگه (غیر از اون اولی که بیشتر بچه های چپ بودند) توی دفتر مطالعات فرهنگی راه افتاده.

 اما ویر کار اجتماعی باعث می شد که تو نتونی به حال خودت بمونی و مثل آدم کتاب بخونی و چیز فهم بشی.

مطالعات تاریخی که با بچه های چپ و از دفتر مطالعات شروع شده بود به انجمن کشید و دیگه ترکیب اعضاش هم چپ نبود. پای تو به انجمن بیشتر باز شد. قبل از این بچه های اسلام­گرای انجمن در انتخاباتی که دبیر اسبق انجمن می خواست باطل اعلامش کنه، شکست خورد، چون رفیقات توی اون لیست بودن، همون موقع ها هم نیمچه تبلیغی برای اونها کردی اما افاقه نکرد.

اسلام گراهای اصلاح طلب (تو این اسمو گذاشتی و اگر نه که اسم خاصی ندارن) بعد از اون می خواستند یک زیرگروه مطالعات اسلامی توی انجمن اسلامی راه بیندازن که انجمن لیبرال و طرفدار آزادی نهایت رفتار دموکراتیک و باز خودش این اجازه رو به اونا نداد!! بچه های اصلاح طلب اسلام گرا منزوی تر از سابق شدن و فعالیت خودشونو تو دفتر مطالعات متمرکز کردن و اونجا رو دست گرفتن و موفق هم شدن.

یکی از دوستای اصلاح طلب اما منفردی که دبیر انجمن هم شد (بعد از دبیره ی انجمن) و اخیراً تو سالگرد 18 تیر دستگیر شد و یک ماهی هم بازداشت بود، یکبار دکتر سروش رو بعد از مدتها برای سخنرانی به دانشگاه دعوت کرد و تو در  نهایت ناباوری دیدی که طیف اقتدارگرا و به اسم، لیبرال انجمن، می خواست با دعوت دکتر سروش هم به عنوان یک حرکت اسلام گرایانه مقابله کنه!

حذف ها در انجمن به این ختم نشد، تو عضو شورای عمومی بودی و دیدی که چطور چپ های رادیکال یا به قول خودشون کارگری رو از انجمن اخراج کردن.

توی مجمع شرکت کردی، توی شورای عمومی هم بودی، اما هویت انجمن واقعاً مشخص نبود. نه اسلامی بود به این معنی که فقط محل فعالیت افرادی باشه که اقلاً به صورت فردی به اسلام اعتقاد و پایبندی داشته باشند و نه پارلمان دانشجویی بود به این معنی که حالا که همه ی گروه­های دانشجویی اجازه فعالیت سیاسی و اجتماعی ندارن، انجمن جایی باشه که نماینده­های تمام طیف های فکری دانشجویی توی اون فعال باشن... انجمن، هیچ کدوم نبود، بلکه یک عده به شکل بیمارگونه­ای به اون چسبیده بودن، هیچ کس دیگه ای رو هم راه نمی دادن بلکه غیر خودشونو حذف می کردن.

تو هر روز می دیدی که افراد، زیراب هم رو تو انجمن می زدن. هر کسی اتفاقی به طور کاتوره­ای فیلمی پخش می کرد، سخنرانی می گذاشت اما هیچ فکری پشت اینها نبود. دعواهای بچگانه و بل ابلهانه­ی داخلی تا اونجا کشید که یکی از سن بالاهای انجمن وسط کار سیلی زد تو گوش یکی از ارشدی های انجمن.

 تو عضو رسمی نبودی، باهاشون هم­فکر هم نبودی، فقط با بچه مسلموناشون که منزوی شده بودن رفیق بودی اما از بی کس و کاری، بهت پیشنهاد کردن که بیا کاندید شورای مرکزی شو، بیا نماینده تحکیم شو، بیا تو واحد سیاسی بیا....

وه که چی فکر می کردی اما چی دیدی!! قبلاً فکر می  کردی بچه های انجمن اسلامی کلی تئوریکن، یه چیزی بارشونه، لیدر جنبش دانشجویین، اما زهی خیال باطل، تو اون همه لشکر فقط چند تا دونه کتاب خون درست و حسابی پیدا کردی و اونا هم بعضی ها اسیر یک تفکر که حاضر نبود یک لحظه هم به غیر اون فکر کنه و اسم خودشم گذاشته بود روشنفکر!

کم کم با نسل های بعد، انجمن از قبلش هم بیشتر بچه بازی شد، شد پاتوق. بچه های انجمن ول گشتن، هر کسی بیکارتر بود تو انجمن با نفوذ تر شد. این طوری شد که بچه های قوی تو انجمن دووم نیاوردن. کسایی می تونستن تو انجمن بالا برن که درسشون شیش هفت سالی طول می کشید. مطالعات تاریخ تعطیل شد و بچه های پای کارش برگشتن به دفتر مطالعات. انجمن جای موندن تو نبود. تو که باباتم یه زمونی تو انجمن بود و انجمن رو اصلش رو دوست داشتی، اما بین بچه­هاش هیچی ندیدی که نگهت داره. از انجمن هم برگشتی، گشتی گشتی اما جایی پیدا نکردی، تو همون دفتر مطالعات موندی. با خیلی از بچه های بسیج و انجمن رفیق موندی با اونا تو سرو کله ی هم می زنین اما زیرآب همو نه! تو آدمش نبودی که تو انجمن تغییر ایجاد کنی اما یه­سری بچه های جدید تو بسیج و انجمن اومدن شاید اونا بتونند یه کاری بکنن شاید اونا قوی تر باشن تو که نا امید نیستی.

رفتی و گهگداری هم تو این نقطه ی بی بُعد و توی اون روزنامه­ی فرمایشی نوشتی.

فی الحال هم که شروع کردی غزل خداحافظی رو با گروه کوه و دفتر مطالعات خوندن! کوهو دیگه با هم دوره­های مدرسه می ری و کتابو هم تنهایی ورق می زنی.

خودمونیم با اینکه هیچ خونه و لونه و آشیونه­ای  گیر نیاوردی! با اینکه همه­ی پلای پشت سرتو خراب کردی و بی خانمانی اما یه کم حالیت شد کی به کیه و تو کجای معرکه­ای.

از این نمدا، کلاهی واسه خودت نبافتی اما چه باک، یه چیزایی هم یاد گرفتی. فهمیدی از تو اصلاح طلب در نمی آد واسه اینکه قرائت های مدرن دینی تو کتت نمی ره با مخلصا هم آبت تو یه جوب نمی­ره بس که به سوراخ سمبه ها گیر می دی.

اینها از الطاف خفیه است و اگر نه آدم یلخی و مذبذبی مثل تو قاعدتاً نباید جون سالم به در ببره! من بعد هم می شی همون بچه ی مدرسه­ی پنجاه و خورده­ای سالت و مثل آدم می شینی واسه کنکور ارشدت می خونی، همین!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 16:28  توسط محمد محسن چیت چیان  | 

 

عکس از آرش محمدی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 11:12  توسط محمد محسن چیت چیان  | 

 

  السلام علی المهدی الذی وعد الله به الامم...

 

وَلَقَدْ كَتَبْنَا فِي الزَّبُورِ مِن بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُهَا عِبَادِيَ الصَّالِحُونَ (انبیا-105)

 

وَنُرِيدُ أَن نَّمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِينَ (قصص-5)

 

وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنكُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُم فِي الْأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ وَلَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِينَهُمُ الَّذِي ارْتَضَى لَهُمْ وَلَيُبَدِّلَنَّهُم مِّن بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْنًا يَعْبُدُونَنِي لَا يُشْرِكُونَ بِي شَيْئًا وَمَن كَفَرَ بَعْدَ ذَلِكَ فَأُوْلَئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ (النور-55)

 

هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَى وَدِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَلَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ(الصف-9)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 14:35  توسط محمد محسن چیت چیان  | 

فاطمه بضعه منی فمن اذاها فقد اذانی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 14:2  توسط محمد محسن چیت چیان  | 

اخراجي هاي ده نمكي بيش از دو ميليارد تومان فروش كرد و ركورد قبلي را كه حدود يك ميليارد تومان بود پشت سر گذارد! من اين خبر را جور ديگري مي خوانم؛ بار ديگر محمود احمدي نژاد در مقابل رقباي خود كه داعيه ي كاردانيشان گوش فلك را كر كرده بود، به پيروزي شكوه مندي رسيد!

چرا در سينماي ايران به يكباره يك نفر كه تجربه ي چنداني هم در فيلم سازي يا لااقل فيلم داستاني ندارد فيلمي مي سازد كه بيش از دو برابر ركورد قبلي فروش مي كند؟ اهالي هنر به درست يا غلط هزار جور عيب و ايراد فني و هنري و معنايي از ساخته ي ده نمكي انصار حزب الهي گرفته اند اما به باور من اكثر قريب به اتفاق همان ها اگر مي‌دانستند كه چگونه مي توانند اين همه فروش كنند بدون كوچكترين توجهي به غيرحرفه‌اي گري و ... همين كار را مي كردند و در پاسخ منتقدين مي گفتند مهم مخاطب است كه پسنديد!

شايد مشكل از جاي ديگري است. در جوامعي مثل جامعه ي ما آنهايي كه به اسم نخبه شناخته مي شوند آنقدر عجيب و دور از دسترس و بيگانه از توده ها مي شوند كه در غريبگي با مردم، تنه به تنه ي آدم فضايي ها مي زنند. حال اين به اصطلاح نخبه، دانشمند جوان هسته اي باشد يا سياست مدار يا هنرمند يا ورزشكار فرقي نمي‌كند. شايد بزرگترين مشكل كارشناسان و كاردانان جامعه ي ما، دوري از اجتماع و توده‌ي مردم است. فيلم ساز ما در عالم خود سير مي كند نه در ميان مردم، سياست مدار و اقتصاددان ما دركي از فقر ندارد، جامعه شناس ما از برج عاج به جامعه مي نگرد نه از روي زمين و همين مي شود كه ناگهان ده نمكي ها گل مي كنند. چون اگرچه تخصص لازم را ندارند اما لااقل در بين مردم اند. دريغ وافسوس كه اين گل كردن ها و تخصص نداشتن ها لطمات جبران ناپذيري به جامعه ي ما وارد مي آورد. با اين حال جاي شكوه و ناله و نفرين براي به اصطلاح نخبه ها نيست چون خودشان از جامعه بريده اند. و آنكه از جامعه بريد ديگر نفعي به جامعه نمي رساند و نبايد انتظار پذيرش از سوي جامعه را هم داشته باشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 16:48  توسط محمد محسن چیت چیان  | 

علی علیه‌اسلام:

بلی کانت فی‌ایدینا فدک من کل ما اظلته السماء فشحت علیها نفوس قوم و سخت عنها نفوس قوم آخرین و نعم الحکم الله.... (نهج‌البلاغه – فیض الاسلام نامه‌ی 45 966- 967)

آری از هر آنچه آسمان به آن سایه افکنده است تنها فدک در دستان ما بود که گروهی به آن بخل ورزیدند گروهی دیگر در آن سخاوت پیشه کردند. و بهترین داور خداست.

ابن ابی‌الحدد معتزلی (اهل سنت) در شرح این نامه حضرت امیر علیه‌السلام می‌آورد که علی علیه‌السلام و خانواده ‌اش از فدک نگذشتند مگر با غصب و اجبار گروهی از صاحبان قدرت و خلافت، سپس بیان علی علیهم السلام را که فرمود و خدای بهترین داور و حکم است این گونه توضیح می‌دهد:

این کلام، کلام یک نفر شاکی است که بر او ظلم رفته باشد. (شرح نهج‌البلاغه ابن ابی‌الحدید جلد 16 صفحه‌ی 208)

فدک نام آبادی بسیار حاصل خیزی است در حجاز که پس از جنگ خیبر، یهودیان نیمی از آن را به پیامبر هدیه کردند و هیچ جنگی در این بین در نگرفت چنین مالی طبق آیه شش سوره‌ی حشر از آن رسول صلی الله علیه و اله است و در قرآن فی‌ء نام دارد.

شیعه و سنی معترف‌اند که پیامبر در زمان حیات مبارکشان فدک را به حضرت فاطمه سلام الله علیها بخشیدند تا عوضی باشد بر ثروتی که خدیجه سلام الله علیها در راه اسلام صرف کرد. و این بخشش آن هنگام صورت گرفت که آیه نازل شد:

و ات ذالقربی حقه و المسکین و ابن السبیل ذلک خیر للذین یریدون وجه الله و اولئک هم المفلحون (روم – 38)

و حق نزدیکان و مسکین و در راه مانده را بده، آن بهتر است برای آنان که خواهان وجه‌الله‌اند آنان همان رستگاران‌اند

***

چیزی از رحلت رسول خدا (ص) نگذشته بود. و بیش از ده روز از استقرار خلافت ابوبکر نمی‌گذشت. که او وکیل صدیقه‌ی طاهره (س) را از فدک بیرون کرد و به زور فدک را از تملک ایشان خارج ساخت . فدک به سه دلیل از آن حضرت فاطمه (س) بود.

اول آنکه فدک در تصرف حضرت زهرا (س) (از زمان حیات پیامبر (ص) بود. و اگر کسی ادعای نسبت به آن داشت او باید شاهدی می‌آورد.

دوم آنکه علی علیه‌السلام و ام ایمن (که پیامبر فرموده بودند از زنان بهشت است) بر اینکه پیامبر در زمان خود فدک را به حضرت فاطمه (س) بخشیدند شهادت دادند.

 سوم آنکه اگر هیج کدام از دلایل بالا را هم نپذیریم فدک ارثی بود که حضرت زهرا (س) از پدر بزرگوار خود می‌بردند.

هر سه استدلال توسط حضرت زهرا (س) و علی (ع) اقامه شد اما ابوبکر زیر بار نرفت و حق را به صاحبش بازنگرداند. ادعای حضرت زهرا را دروغ دانست و شهادت علی (علیه‌اسلام) و ام ایمن را نپذیرفت و ارث گذاشتن انبیا را منکر شد در صورتی که در قرآن سلیمان از داوود ارث برد.

***

منطق و استدلال راه بجایی نبرد، همچنان که دربارة اصل خلافت نیز زور و ارعاب و هوچی‌گری حرف خود را به کرسی نشاند.

حضرت زهرا بانوی زنان عالم، برای روشنگری در همه‌ی تاریخ به مسجد رفتند تا با خطبه‌‌ای غاصبان را رسوا و صاحبان حق را معرفی کنند. مسئله‌ی فدک را به عنوان نمونه‌ای از ستم پیشگی ظالمان در غصب حقوق آل رسول و محروم کردن امت رسول از زعامت اوصیای رسول و مهجور کردن فرمان رسول مطرح کردند.

خطبه‌ی ایشان بسیار شیوا و رسا است. ما به علت طولانی بودن آن را نمی‌آوریم. در آن از برتری علی (ع) و انتصاب ایشان سخن رفته است. شیعه و سنی مکرراً این خطبه را نقل نموده‌اند. در ذیل برخی منابع شیعی و سنی که این خطبه را آورده‌اند معرفی می‌کنیم. امید که از پویندگان راه حل باشیم!

1-     مرتضی علم الهدی (وفات ه ق 436) در کتاب شافی با اسناد خود از عایشه نقل می‌کند.

2-     سید بن طاووس در کتاب طرائف از عایشه

3-     شیخ صدوق با اسناد خود از حضرت زینب (س)

4-     ابن ابی‌الحدید (عالم معتزلی اهل سنت) . چهار طریق از اهل سنت در شرح نهج‌البلاغه

5-     طبری در کتاب احتجاج

6-     مسعودی در مروج الذهب

7-     احمد آل طاهر در کتاب بلاغات النساء و ....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 16:31  توسط محمد محسن چیت چیان  | 

روزهاي ننگين مدينه بود. بوي نفاق و تزوير و خيانت مشام پيروان راستي را مي‌آزرد. او نيز شكايت خود را به زبان مادري‌اش ابراز داشت. «كرديد و نكرديد» را همه از او در آن دوران شنيدند و بعدها در كتاب‌هاي تاريخ نقل كردند.(1)

به ظاهر اسلام آورديد اما به حكم خدا و ابلاغ رسول در مورد وصايتش و منزلت اهل بيتش عمل نكرديد. وقتي علي عليه‌السلام از آنان كه پيشنهاد ياري به ايشان دادند خواستند كه سر تراشيده براي قيام حاضر شوند تنها او و چند دوست ديگرش يعني اباذر و مقداد و شايد زبير به امر اميرالمومنين پاسخ گفتند. در اين روزهاي سخت تنها او و چند دوستش بودند كه پشتيبان وصي رسول مانند و در حمله‌ي وحشيان از خانه وحي پاسداري كردند و جز با زور و اجبار و اكراه حاضر به بيعت با غاصبان جايگاه معصومان نشدند. جز اينان نيز كسي توفيق نماز گزاردن بر پاره‌ي جان پيغمبر را نيافت. او مردي، ابرمردي از ايرانيان بود؛

 در قرآن مي‌خوانيم: يا ايها الذين آمنوا من يرتد منكم عن دينه فسوف ياتي الله بقوم يحبهم و يحبونه اذله علي المومنين اعزه علي الكافرين يجاهدون في سبيل الله و لا يخافون لومه لائم (مائده، 52)

اي كساني كه ايمان آورده‌ايد هر كس از شما از آيين خود بازگردد (به خدا زياني نمي‌رساند) پس خدا قومي را خواهد آورد كه آنها را دوست مي‌دارد و آنها نيز او را دوست مي‌دارند، بر مومنين فروتن اند و بر كافرين سخت و نفوذناپذير، جهاد مي‌كنند در راه خدا و از سرزنش نكوهش گران بيم ندارند.

در روايت آمده است پس از نزول آيه از پيامبر صلي الله عليه و آله پرسيده شد كه منظور آيه چه کسانی هستند؟ پيامبر در پاسخ دست بر شانه‌ي سلمان نهاده فرمودند هذا و ذووه، اين فردو قوم او، سپس فرمودند:

لو كان الدين في الثريا تناوله رجال من انباء فارس،

اگر دين در ثريا مي‌بود افرادي از فرزندان فارس به آن دست مي‌يافتند.(2)

حال بايد ديد اين مردي كه چنين بر سر آيين خود پايمردي مي‌كند حتي  هنگايم كه اكثر مسلمين راه پيغمبر را رها كرده‌اند كيست؟ چگونه به اسلام دست يافت؟

بيش از دويست سال پيش از بعثت چشم به جهان گشود. زادگاه او را روستاي جي (حوالي اصفهان) يا رامهرمز (نزديك شيراز) دانسته‌اند. نامش «روزبه» بوده است (نامهاي ديگري چون بهبود، ماهويه و ... نيز برايش ذكر شده است) بعدها پيامبر نام او را سلمان نهادند. پدرش «بدخشان» موبدي زرتشتي بود روزبه با عقايدي از آيين زرتشت سر سازگاري نداشت هرچند خداپرست بود.

روايات در مورد زندگينامه پيش از اسلام او اندكي متفاوت اند اما داستان اسلام آوردن سلمان در بيان خودش در شرح نهج البلاغه ابين ابي الحديه معتزلي به طور خلاصه چنين است: من پسر دهقاني در روستاي جي از اصفهان بودم. در آيين زرتشت پيش رفتم تا به آتشكده راه يافتم (براي روشن نگه داشتن آتش). روزي از كنار كليسايي مي‌گذشتم، نزد مسيحيان رفتم. نماز و عبادتشان را نيك يافتم. پس گفتم اينها بهتر از دين من است. از ايشان پرسيدم كه اصل اين دين كجاست گفتند در شام، پس به سوي شام كوچيدم. نزد اسقفي رفتم و به خدمت و شاگردي او درآمدم. در هنگام مرگش مرا به فردي در موصل توصيه كرد كه براي آموختن دين به او ملحق شوم چيزي نگذشت كه او نيز به احتضار افتاد و مرا به مردي در نصيبين رهنمون شد و او نيز در هنگام مرگ فردي در عموريه در سرزمين روم را به من معرفي كرد و من نيز نزد او به تحصيل علم دين مي پرداختم تا اينكه او نيز در حال مرگ واقع شد. پس بدو گفتم من را به پيروي چه كسي پس از خود توصيه مي‌كني؟ او گفت ديگر مردم دين خود را رها كرده‌اند و كسي در راه حق نمانده است. زمان بعثت رسولي به دين ابراهيم (ع) فرا رسيده است كه از سرزمين عرب خروج مي‌كند و بسوي بين حرتين مهاجرت مي‌كند كه در آنجا نخلستان هست. از علامت‌هايش پرسيدم گفت كه صدقه را نمي‌خورد اما هديه را مي‌خورد و مهر نبوت ميان دو كتفش هست. با كارواني همراه شدم كه به من ستم كردند و مرا به عنوان برده به فردي يهودي فروختند در خدمت او بودم كه از آمدن پيامبر به مدينه باخبر شدم. در چند مرحله تمام علامت‌ها را آزمودم و وقتي يقين كردم كه او پيامبر موعود است گريستم در آغوشش كشيدم و به او ايمان آوردم و بدست او آزاد شدم.

يك بار در مجلسي كه هر كس به تبار خود مي‌باليد عمربن خطاب از سلمان پرسيد كه تو كيستي پدرت كيست؟ نسبت به چه كسي مي‌رسد سلمان پاسخ داد: من سلمان پسر بنده‌ي خدا هستم گمراهي بودم كه خدا توسط محمد هدايتم كرد، بي چيزي بودم كه خدا توسط محمد بي‌نيازم كرد و برده‌اي بودم كه خدا توسط محمد آزادم كرد. اين است حسب و نسب من! در اين هنگام پيامبر وارد مسجد شدند و از ماجرا باخبر گشتند. ايشان خطاب به گروه قريش كه در آنجا بودند فرمودند: اي گروه قريش، حسب انسان دين اوست و جوانمرديش اخلاق اوست و اصالتش عقل اوست. سپس آيه 13 حجرات را قرائت فرمودند:

يا ايها الناس انا خلقناكم من ذكر وانثي و جعلناكم شعوبا و قبائل لتعارفوا ان اكرمكم عندالله اتقیكم ان الله عليم خبير.

اي مردم ما شما را از زن و مرد خلق كرديم و شما را شاخه  شاخه و قبيله قبيله قرار داديم تا شناخته شويد، برترينتان نزد خدا پرهيزگارترين شماست، به راستي خدا داناي آگاه است.

در ادامه پيامبر فرمودند هيچ كدام از اينان بر تو برتري ندارند مگر به ملاك تقوا. اگر تقواي تو از آنان بيشتر باشد از آنها برتر هستي(3)

همچنين پيامبر درباره‌ي سلمان فرموده‌اند سلمان منا اهل البيت. سلمان از ما اهل بيت است. اين روايت از شيعه و سني (به طور مثال مجمع البيان و شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد) نقل شده است و هر طور كه معنا شود قرابت بسيار زياد سلمان به خاندان عصمت را مي‌رساند.

رسول خدا فرموند خدا مرا به دوستي با چهار نفر فرمان داده است، حاضران عرض كردند كه آنان كيستند؟ پيامبر فرمودند علي عليه‌السلام، مقداد، ابوذر و سلمان(4)

در شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد به نقل از علي عليه السلام در مورد سلمان آمده است كه او (سلمان) علم اول و آخر را مي‌دانست، دريايي بي پايان بود و او از ما اهل بيت بود. و باز از آن حضرت درباره سلمان آمده كه سلمان الفارسي كلقمان الحكيم (سلمان فارسي به مانند لقمان حكيم است).

 در ابتداي نوشتار از پايداري او بر ايمان خويش در زمان غصب خلافت سخن رفت. اما در زمان خلافت خليفه‌ي دوم كه سلمان استاندار مدائن (پايتخت ايران در زمان شاهنشاهي ساساني) بود او از حقوق تعيين شده توسط خليفه استفاده نمي‌كرد و از حصيربافي ارتزاق مي‌نمود و حقوق خليفه را به فقرا مي‌بخشيد. بي پروا از اينكه امت رسول از خلافت وصي بر حق پیامبر محروم شدند دم مي‌زد و اعتراض عمر در او كارساز نيفتاد.(5)

راهش پر رهرو باد که افتخار ایرانیان است!

1.     در كتابهاي اهل سنت كتابهايي مثل شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد و در بسياري كتب تاريخي شيعه اين ماجرا نقل شده است همچنين در احتجاج طبرسي.

2.     تفسير مجمع البيان، جلد 3، صفحه 208، كشاف، جلد 1، صفحه 624، قرطبي، جلد 8، صفحه 93، ما از كتاب سلمان فارسي نوشته محمدي اشتهاردي نقل كرده‌ايم.